X
تبلیغات
دهوارزمین

دهوارزمین

صفحه فرهنگی جوانان

عکس هفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 0:54  توسط درواس دهواری  | 

خسته نباشید



آرامش داشته باشید و ساکت بنشینید.




1- در متن زیر C را پیدا کنید. از مکان نمای موس استفاده نکنید.



OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO COOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO




2- اگر در متن بالا C را پیدا کردید، حالا 6 را پیدا کنید.



9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999699999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999



3- حالا حرف N را بیابید. کمی مشکل‌تر از قسمت‌های بالا میباشد.



MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MNMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM








این یک شوخی نیست. اگر شما قادر بودید که این سه تست را پشت سر بگذارید، شما دیگر هیچ وقت نیاز به دکتر اعصاب و روان نخواهید داشت.



مغز شما عملکرد خوبی دارد و از بیماری آلزایمر (Al zheimer) در امان خواهید بود.
div align=justifybr /br /br /br /br /br /br /
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 0:36  توسط درواس دهواری  | 

غرفه هنری سراوان

نگاهی به غرفه های محصولات فرهنگی سیستان و بلوچستان


به گزارش سایت خبری خانه هنرمنان ایران، در طول هفته فرهنگی استان سیستان و بلوچستان علاوه بر نگارخانه ها، محوطه بوستان هنرمندان نیز به غرفه های مختلفی چون گردشگری، عکس کوه تفتان، مطبوعات و نشریات، ماکت روستاهای سیستانی، سفال و حصیر گلپورگان و سرباز ، صنایع دستی منطقه آزاد چابهار و شهر سراوان و محصولات بلوچی، سکه دوزی و سوزن دوزی مناطق مختلف و غذای محلی بلوچی اختصاص داده شده است. هر کدام از این غرفه ها نمایه ای از تاریخ فرهنگی- هنری مردم این استان است. در این میان غرفه های صنایع دستی و لباس بیشترین تعداد را دارند که با تفاوت های کمی از شهرهای مختلف این استان پهناور پیشکش مردم شهر تهران شده است. از هنرهای بی شماری که در تهیه البسه می بینید سکه دوزی و سوزن دوزی چشم گیرترین آنهاست. این صنعت که تماما کار دست است و با استفاده از طرح اصلی مِرواره دوک و نقش های مختلف گل هایی چون گل طاووس، بنطاس (نیمه ای از گل طاووس)، مگراز (قیچی)، گوچ (بچه)، گل سرخ (گل سه پر)، پنجه پلنگ(لوزی ای متشکل از چند مربع)، پنج گل (گل لوزی شکل) تشکیل شده با الوان بسیار، ذوق و سلیقه را در آشتی این مردمان با طبیعت گرمسیر و خشک خود نشان می دهد. لباس هایی که در زبان محلی به نام های پَشَک(پیراهن)، سَریگ(روسری)، سُواس (کفش) نامیده می شوند. در غرفه های دیگر صنایع دستی حصیر بافت و سفالین می بینیم. حصیر ها از درخت داز یا همان خرمای وحشی ای است که تازه و به اصطلاحی خیس برای بافت انواع وسائل استفاده می شود. از سُواس (صندل) گرفته تا کَتول (خمره)، زیرانداز، سجاده، سفره، جانمازی، در دیگ و هر چیز به جز لباس که در زندگی شان مورد استفاده قرار می گیرد؛ حتی گونه خانه صحرایی با این حصیرها بافته می شود. اما سفالینه هایی که تنها با تکه ای چوب درخت داز که به گل رس شکل می دهد و پس از صیقل خوردن با گَلَک (اکسید آهن و منگنز) منقش به طرح می شوند تا ظروف زیبایی همچون دیگ، بشقاب، لیوان، تنگ، جا عودی، جای اسپند، قلیان و ... بوجود آیند. در میان این غرفه ها تنها یکی به غذای محلی بلوچستان تعلق گرفته که از اقسام مختلف آبگوشت و برنج و دلمه ها و شیرینی ها و حلوا ها برای خرید وجود دارند. آخرین غرفه ای که به سراغ اش رفتیم، مطبوعات و نشریات بود که با معرفی پنج نشریه عیاران، پرسیمرغ، مرزپرگهر، زاهدان، صبح زاهدان، نماینده ای برای دوازده رزنامه، هفته نامه و ماهنامه استانی خود شده اند.  
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 23:26  توسط درواس دهواری  | 

نژادو ریشه قوم بلوچ

ریشه و تبار (نژاد) شناسی سیستان(سکاهای آریایی)

سيستان و بلوچستان

بلوچستان

نام بلوچستان در کتيبه*های بيستون و تخت*جمشيد داريوش بزرگ هخامنشی، ماکا يا مَکَه آمده است و ايالت 14 بوده است.

بلوچستان را در زمان ساسانيان، ******ون می*گفتند اما کهن*ترين نام آن همان ماکا يا مک می*باشد که هرودت آن را مِکيا يا مکيان خوانده است
.

نام*های ذکرشده تا پس از اسلام در ميان مردم معمول بوده است، زيرا در سده*ی نخست هجری قمری که عرب*ها بر اين سرزمين دست يافتند، مکران نام داشت. بدين* ترتيب سده*ها سرزمين کنونی مکران ناميده می*شود و جهان*گردان عرب هم به نام مکران از اين ناحيه ياد کرده*اند
.

به باور برخی مورخان، بلوچ*ها در گذشته*ی بسيار دور از کرمان و سيستان به مکران مهاجرت کرده*اند و از اين زمان به بعد نام بلوچستان از آنان ماخوذ شده است
.

زبان

مهم*ترين گويش جنوب*شرقی ايران، گويش بلوچی است که آن را به*خاطر گونه*ی کهن بسياری از واژگان، بايد از گويش*های مهم ايرانی شمرد. گويش بلوچی با زبان پهلوی اشکانی و نيز پهلوی اوايل دوره*ی ساسانی نزديک است.(صفا، دکتر ذبيح*الله. سيری در تاريخ زبان*ها و ادب ايرانی، ص41

زيرا در اثر سختی رفت و آمد در همه*ی سده*های گذشته و همچنين نبود آميختگی با ديگر گويش*ها، صورت اصلی کلمه*ها در اين گويش پيوسته بدون دگرگونی مانده است.

زبان بلوچی از نظر زبان*شناسی و نيز شناختن ريشه*ی بسياری از واژه*ها و سابقه*ی برخی اصطلاح*های رايج در زبان*فارسی، از منابع مهم به*شمار می*رود و می*توان آن را به دو بخش زير تقسيم کرد:

بلوچی شمالی يا سرحدی: اين گويش در نواحی زاهدان، خاش و بخش سيستان متداول است.

بلوچی جنوبی: در ايران*شهر، سراوان و چابهار بدان سخن گفته می*شود که با وجود تفاوت در بيش*تر واژگان، برای افراد هر دو دسته قابل تشخيص است.
نژاد
پژوهش*گران بر اين باورند که آريايی*ها در روزگاری بسيار کهن در دشت پامير، آسيای ميانه، ارمنستان، ارتفاعات کارپات، ساحل*های رود دانوب پايين، آلمان، اسکانديناوی و به*بيان ديگر در شمال اروپا و آسيا زندگی می*کرده*اند.
بعدها يعنی حدود 4000سال پيش از ميلاد، در اثر زيادشدن جمعيت و يا برخی علت*های ديگر، از اين سرزمین*ها به*مهاجرت پرداخته و هر دسته از آنان به*جانبی رهسپار شده و در آن اقامت گزيدند.

گروهی از اين قبيله*ها از راه خوارزم به*سوی بلخ و پيرامون آن سرازير شده و در حدود شرقی و شمال*شرقی ايران کنونی ساکن گرديد. بعدها همين گروه به*سوی غرب پيش آمد و به*شعب و قبايل گوناگون بخش شدند.( بيژن، دکتراسدالله. سير تمدن وتربيت در ايران باستان، ص12

شاهان هخامنشی، بخش اعظم اين سرزمين*ها و اقوامی را که در آن زندگی می*کرده*اند به زير فرمان خود درآوردند. در برخی از کتيبه*های داريوش از جمله کتيبه*ی بیستون که در آغاز سال 520 پيش از زايش یه*فرمان وی در صخره*ای از کوه بيستون کنده شده از ايالت*های 23گانه*ی هخامنشی از جمله ماکا(بلوچستان نام برده شده است.(ستوده، حسين*قلی. قلمرو شاهنشاهی هخامنشی، بررسی*های تاريخی، شماره*ی ويژه، مهر50، صص96-97

بی*ترديد قوم سخت*کوش بلوچ نيز از همين اقوام آريايی جدا شده و پس از گذشتن از بخش*های شمالی به*ناحيه*ی جنوب آمده است. در اين مورد نزديکی زبان بلوچی به زبان باستانی اقوام مادی، مويد اين نظر است. با توجه به بررسی و اندازه*گيری*های انجام شده توسط دانشمندان نژادشناس از درازای بدن همه*ی طوايف و قبايل از جمله مردم بلوچستان، آشکار شده است که مشخصات نژادی بلوچ*ها و آرياييان کاملاً شبيه و يکسان بوده و در نتيجه قوم بلوچ، ايرانی نژاد و همانند کُرد، لُر ، فارس، آذری، تاجيک و... شعبه*ای از نژاد آريايی می*باشند.(افشار سيستانی، نگرشی بر فرهنگ عشاير بلوچستان، فصل*نامه*ی عشايری ذخاير انقلاب، ص10




بلوچ*ها، قامتی بلند و کشيده دارند که ميانگين درازای آن به 170 و در حداکثر آن، به 190 سانتيمتر می*رسد. همچنين سروصورتی پهن با موهای بسيار، جمجمه*ای بزرگ به اندازه*ی 80-81 و بينی کشيده و چشمانی درشت که از ويژگی*های طبيعی و ايرانی بودن آن*ها است

تاريخ و تبار سيستان

نويسنده*ی تاريخ سيستان می*نويسد:
«
اما بنا کردن سيستان بر دست گرشاسب بود...»
و درباره*ی وجه نام*گذاری آن نوشته است:*
«
اين*جا سيوستان است و سيو٬ مَردِمَرد را گفتندی بدان روزگار و سيستان بدان گويند که هميشه آن*جا مردان مرد باشند و مردمی مرد بايد تا آن*جا بگذرد.»از آن زمان اين سرزمين سيوستان ناميده شد و به مرور زمان سيوستان به سيستان ساده و روان گرديد.(۱)
برخی بر اين باورند که سيستان تحريف شده*ی ******تان است و سجستان تازی شده*ی آن است و واژه*ی پارسی ******تان يعنی سرزمين ساک=سَکَه و آن قومی است که بيش*تر آبادی*ها و آبادانی*ها اين سرزمين به کوشش و پايمردی و نيروی آنان پديد آمد٬ و داريوش در کتيبه*های ميخی خود در بيستون٬ تخت*جمشيد و نقش*رستم٬ از آن ياد کرده است.
واژه*ی سَکَه از زبان پارسی باستان در زبانهای* بعد سگه شد،و سگزی صفت مرکب از همان واژه است. سگستان و سگزستان را در زبان تازی سجستان و سجزستان کرده*اند و سپس ******تان در زبان پارسی* دری به سيستان دگرگون شده است.(۲)
نام قوم سکا را يونانيان سکوث می*نوشتند. اين کلمه*ی يونانی را اروپاييان به تلفظ زبان*های خويش درآورده و سيست خواندند و سرزمين آنان را سيستی نام گذاشته و در زبان*های يونانی سکوتايی می*گفتند.(۳
)
پيش از چيرگی سکاها٬ اين سرزمين به*نام درنگيانا يا زرنگ خوانده می*شد٬ ولی پس از يورش قوم يادآور شده به اين بخش نام آن نخست مناسکامينا و سپس به ******تان دگرگون شد. در زبان اوستايی زريه واژه**ای که زرنگ از آن گرفته شده است٬ و دريه در پارسی هخامنشی و زريا در پهلوی به*معنی درياست و واژه*ی دريا در فارسی دری نيز از همين ريشه*ی دريه است.
در کتاب*های جغرافيايی سده*های گذشته٬ سيستان٬ نيمروز هم خوانده شده است.گذاشتن اين نام بر اين بخش٬ بر پايه*ی روايت*های گوناگونی است که در زير خواهد آمد:
استاد پورداوود در کتاب هرمزدنامه در مقاله*ی چهارسو می*نويسد: «از اين*که سيستان را نيز نيمروز خوانده*اند٬ برای اين است که اين سرزمين در پايين جنوب خراسان افتاده است»(۴)
استاد پورداوود٬ در کتاب يشت*ها می*نويسد: «وجه مناسبی که در معجم*البلدان در فرهنگ*های فارسی بر اين نام(نيمروز) آورده*اند٬ پايه*ای ندارد. ناميده شدن سيستان به نيمروز از اين جهت است که اين سرزمين در جنوب خراسان که يکی از بزرگ*ترين ايالت*های ايران بوده٬ واقع است.»(۵)
نگاهی به نقشه*ی جهان و موقعيت سيستان٬ گذاشتن واژه*ی نيمروز بر اين بخش کاملاً با دليل به*نظر می رسد٬ زيرا زرتشت برای ساختن زيج خود سيستان را برگزيد٬ زيرا دريافته بود که خط نيمروز از آن*جا می*گذرد و دنيای کهن را به دو نيم بخش می کند.
به*سخن ديگر چون آفتاب درست به*روی نيمروزی جای می*گرفت که از سيستان می*گذرد٬ از ژاپن در شرق تا جزيره*های خالدات در غرب همه*جا هنوز آفتاب ديده می*شود٬ با اين تفاوت که در شرق در حال غروب است و در غرب در حال طلوع است.
براين پايه بايد گفت* که نيمروز اصطلاحی علمی است برای سيستان و به نصف*النهار آن مربوط می*شود٬ که دانشمندان ايرانی اين بخش را پس از زرتشت٬ کشور نيمروز خوانده*اند.(۶)
استاد محترم دکتر فريدون جنيدی درباره*ی* قرار گرفتن سيستان به معنی نيمروز در کتاب مهاجرت آرياييان خود می*گويد:

سمت دیگر نیمروز است که جنوب باشد و چرا سیستان را بمعنی نیمروز گرفتیم :
یکی از افتخارات علمی نجومی آریاییان در آن*زمان بوده است زیرا که نیمروز(سیستان) بروی نصف النهاری قرار گرفته است که جهان شناخته شده*ی آن*روز یعنی آسیا و اروپا و افریقا را تقریبا نصف می*کند.
یعنی درست هنگامی که خورشید در نیمروز است که در تمام ممالک آسیایی روز است و همین نشان می*دهد که علم جغرافی در آنزمان بدان حد رسیده بوده که سراسر دنیای مس****** را سنجیده باشد و مرکز آنرا در ایران برگزیده باشد.
بعدها از روی نام نیمروز واژه ی نصف النهار را ترجمه شد و در علم جغرافی مورد استفاده*ی جهانیان واقع گردید.
اما جهانیان اگر بخواهند که واقا مبدایی برای مدارات و نصف النهار خود در جهان داشته باشند همانا نیمروز سیستان و زرنج است نه گرینویچ انگلستان و نه پاریس اما متاسفانه زور بر علم و حقیقت* می*چربد.(۷)

یکی از افتخارات علمی نجومی آریاییان در آن*زمان بوده است زیرا که نیمروز(سیستان) بروی نصف النهاری قرار گرفته است که جهان شناخته شده*ی آن*روز یعنی آسیا و اروپا و افریقا را تقریبا نصف می*کند.
یعنی درست هنگامی که خورشید در نیمروز است که در تمام ممالک آسیایی روز است و همین نشان می*دهد که علم جغرافی در آنزمان بدان حد رسیده بوده که سراسر دنیای مس****** را سنجیده باشد و مرکز آنرا در ایران برگزیده باشد.
بعدها از روی نام نیمروز واژه ی نصف النهار را ترجمه شد و در علم جغرافی مورد استفاده*ی جهانیان واقع گردید.
اما جهانیان اگر بخواهند که واقا مبدایی برای مدارات و نصف النهار خود در جهان داشته باشند همانا نیمروز سیستان و زرنج است نه گرینویچ انگلستان و نه پاریس اما متاسفانه زور بر علم و حقیقت* می*چربد.(۷)

زبان:

گويش سيستانی يا زاولی از نظر زبان*شناسی و شناخت ريشه*ی بسياری واژه*ها و سابقه*ی برخی اصطلاح*های رايج در زبان پارسي٬ از منبع*های مهم و درخور است.
فرهنگ*نويسان آن را يکی از چهارزبان متروک پارسی يا يکی از هفت لهجه*ی معروف پارسی باستان ياد کرده*اند.(۸)
پرفسور عباس پورمحمدی*شوشتری نويسنده*ی کتاب ايران*نامه می*نويسد: سيستانی ها از نژاد خالص ايرانی شمرده می*شوند و زبانشان لفظ*هايی دارد که يادگار عصر هخامنشيان و اوستا است.(۹)
لهجه*های ميانی ايرانی مانند: پهلوی اشکانی٬ پارسی ميانه يا پهلوی ساسانی٬ سغدي٬ خوارزمی و سکايی ميانه نيز در سيستان رواج داشته است.(۱۰)
از بهترين شعرها به لهجه*های ميانه که از اواخر عهد ساسانی به جا مانده است و در سده*های آغازين هجری قمری متداول بود سرود آتشکده*ی کرکو در سيستان است. بنا بر روايت*های دينی کهن٬ اين آتشکده در زمان کيانيان ساخته شده و در محلی جای گرفت که معبد گرشاسب٬ پهلوان ملی ايران بود. (۱۱)

نژاد

مدرک*های باقی*مانده از دوران پيش از تاريخ مشخص می*کنند که علاوه بر نژاد مديترانه*اي٬ نژادهای ديگری همانند: زرنگي٬ آرياسپي٬ اسکرتي٬ کوشي٬ سندی و... در سيستان و پيرامون آن س******ت داشتند.(۱۲)
دانشمندان بر اين باورند: سيستانی*های واقعي٬ اصيل*ترين افراد ايرانی و از نژاد آريايی*اند و می توان گفت مردم سيستان بهترين نمونه* و يادگار نژاد کهن آريايی هستند که بهتر از ديگر نقاط٬ زبان و ويژگی*های کلی ايرانيان دوره*ی هخامنشی را پاسداری کرده*اند.
سيستان مردمی سخت*کوش٬ نيرومند٬ بلند و تن*درست دارد. پديدآورنده*ی تاريخ سيستان می*نويسد: مردمی که بر آن نشيند و خسبد٬ تندرست باشد.
اين توصيف از لحاظ علمی نيز ثابت شده است٬ زيرا در تحقيق*های علمی دانشگاه پنسيلوانيا که در ۱۹۴۹ با هدف کشف آثار انسان قديم و مطالعات نژادشناسی در نيمه*ی شمالی ايران صورت گرفت٬ از راه اندازه گيريهای نژادی معلوم شد که در سيستان نژادی زيبا و خوش قامت وجود دارد.(۱۳)
مهمترين آثار باستانی و نقاط ديدنی سيستان عبارتند از :
۱-شهر سوخته مربوط به ۳۲۰۰ ق.م. ۲- آثار و بناهای تاريخی کوه خواجه ۳- آثار باستانی دهانه*ی غلامان مربوط به دوره*ی هخامنشی ۴-قلعه*ی بی*بی* دوست،قلعه*ی حوضدار،قلعه*ی رستم،قلعه*ی* رندان و قلعه*ی سام و قلعه*ی سه کوهه و قلعه*ی طاق و زاهدان کهنه، زرنج،شهر سابوری شاه و...
۵- آتشکده*ی ترقون ،آتشکده*ی* رام شهرستان، آتشکده*ی کرکو، دريچه هامون و ...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ ـــــــــــــــــــــ
*
بخشی بزرگی از مقاله برگرفته شده از کتاب سيمای ايران تأليف ايرج افشار سيستانی* می باشد.
۱-بهار،ملک الشعرا.تاريخ سيستان،صص۲۱-۲۲ .
۲-شاه حسينی*،ناصرالدين.تقديس سرزمين ايران درآيين ايراني،ص ۲۵ .
۳-بلنيتسکي،آ.خراسان و ماوراء*النهر،ص ۱۳۳ .
۴-پورداوود،ابراهيم.هرمزدنام ،ص ۳۹۵.
۵-پورداود،ابراهيم.يشت*ها،جل د۲،ص ۲۹۳
۶-وامقي،دکتر ايرج.چهار جهت اصلی در ايران باستان،ماهنامه*ی چيستا،سال نخست،شماره*ي۱*،شهريور ۱۳۶۰،ص ۴۹ .
۷-زندگی و مهاجرت آريائيان بر پايه*ی گفتارهای ايراني. دکتر فريدون جنيدي.ص ۱۷۰ .
۸-افشار سيستانی*، ايرج.واژنامه*ی سيستاني،ص ۱۱ .
۹-پورمحمدعلی شوشتري،عباس.ايران نامه يا کارنامه*ی ايرانيان،صص۵۷و۵۸ .
۱۰-کميسيون ملی يونسکو در ايران.ايرانشهر،ص ۶۳۹ .
۱۱-مقدسی*،ابوعبدالله،احسن التقاسيم،بخش ۲ .صص ۴۸۹-۴۹۰ .
۱۲-کميسيون مای يونسکو در ايران. ايرانشهر،جلدنخست.ص ۹۲.
۱۳-صمدي،حبيب ا.. سيستان از نظر باستان*شناسي،گزارشهای باستان*شناسی*،جلد۳،اداره *ی کل باستان*شناسي،تهران،۱۳۳۴ ،صص ۱۵۳-۱۵۴ .


نويسنده*ی تاريخ سيستان می*نويسد:
«
اما بنا کردن سيستان بر دست گرشاسب بود...»
و درباره*ی وجه نام*گذاری آن نوشته است:*
«
اين*جا سيوستان است و سيو٬ مَردِمَرد را گفتندی بدان روزگار و سيستان بدان گويند که هميشه آن*جا مردان مرد باشند و مردمی مرد بايد تا آن*جا بگذرد.»از آن زمان اين سرزمين سيوستان ناميده شد و به مرور زمان سيوستان به سيستان ساده و روان گرديد.(۱)
برخی بر اين باورند که سيستان تحريف شده*ی ******تان است و سجستان تازی شده*ی آن است و واژه*ی پارسی ******تان يعنی سرزمين ساک=سَکَه و آن قومی است که بيش*تر آبادی*ها و آبادانی*ها اين سرزمين به کوشش و پايمردی و نيروی آنان پديد آمد٬ و داريوش در کتيبه*های ميخی خود در بيستون٬ تخت*جمشيد و نقش*رستم٬ از آن ياد کرده است.
واژه*ی سَکَه از زبان پارسی باستان در زبانهای* بعد سگه شد،و سگزی صفت مرکب از همان واژه است. سگستان و سگزستان را در زبان تازی سجستان و سجزستان کرده*اند و سپس ******تان در زبان پارسی* دری به سيستان دگرگون شده است.(۲)
نام قوم سکا را يونانيان سکوث می*نوشتند. اين کلمه*ی يونانی را اروپاييان به تلفظ زبان*های خويش درآورده و سيست خواندند و سرزمين آنان را سيستی نام گذاشته و در زبان*های يونانی سکوتايی می*گفتند.(۳
)
پيش از چيرگی سکاها٬ اين سرزمين به*نام درنگيانا يا زرنگ خوانده می*شد٬ ولی پس از يورش قوم يادآور شده به اين بخش نام آن نخست مناسکامينا و سپس به ******تان دگرگون شد. در زبان اوستايی زريه واژه**ای که زرنگ از آن گرفته شده است٬ و دريه در پارسی هخامنشی و زريا در پهلوی به*معنی درياست و واژه*ی دريا در فارسی دری نيز از همين ريشه*ی دريه است.
در کتاب*های جغرافيايی سده*های گذشته٬ سيستان٬ نيمروز هم خوانده شده است.گذاشتن اين نام بر اين بخش٬ بر پايه*ی روايت*های گوناگونی است که در زير خواهد آمد:
استاد پورداوود در کتاب هرمزدنامه در مقاله*ی چهارسو می*نويسد: «از اين*که سيستان را نيز نيمروز خوانده*اند٬ برای اين است که اين سرزمين در پايين جنوب خراسان افتاده است»(۴)
استاد پورداوود٬ در کتاب يشت*ها می*نويسد: «وجه مناسبی که در معجم*البلدان در فرهنگ*های فارسی بر اين نام(نيمروز) آورده*اند٬ پايه*ای ندارد. ناميده شدن سيستان به نيمروز از اين جهت است که اين سرزمين در جنوب خراسان که يکی از بزرگ*ترين ايالت*های ايران بوده٬ واقع است.»(۵)
نگاهی به نقشه*ی جهان و موقعيت سيستان٬ گذاشتن واژه*ی نيمروز بر اين بخش کاملاً با دليل به*نظر می رسد٬ زيرا زرتشت برای ساختن زيج خود سيستان را برگزيد٬ زيرا دريافته بود که خط نيمروز از آن*جا می*گذرد و دنيای کهن را به دو نيم بخش می کند.
به*سخن ديگر چون آفتاب درست به*روی نيمروزی جای می*گرفت که از سيستان می*گذرد٬ از ژاپن در شرق تا جزيره*های خالدات در غرب همه*جا هنوز آفتاب ديده می*شود٬ با اين تفاوت که در شرق در حال غروب است و در غرب در حال طلوع است.
براين پايه بايد گفت* که نيمروز اصطلاحی علمی است برای سيستان و به نصف*النهار آن مربوط می*شود٬ که دانشمندان ايرانی اين بخش را پس از زرتشت٬ کشور نيمروز خوانده*اند.(۶)
استاد محترم دکتر فريدون جنيدی درباره*ی* قرار گرفتن سيستان به معنی نيمروز در کتاب مهاجرت آرياييان خود می*گويد:

سمت دیگر نیمروز است که جنوب باشد و چرا سیستان را بمعنی نیمروز گرفتیم :
یکی از افتخارات علمی نجومی آریاییان در آن*زمان بوده است زیرا که نیمروز(سیستان) بروی نصف النهاری قرار گرفته است که جهان شناخته شده*ی آن*روز یعنی آسیا و اروپا و افریقا را تقریبا نصف می*کند.
یعنی درست هنگامی که خورشید در نیمروز است که در تمام ممالک آسیایی روز است و همین نشان می*دهد که علم جغرافی در آنزمان بدان حد رسیده بوده که سراسر دنیای مس****** را سنجیده باشد و مرکز آنرا در ایران برگزیده باشد.
بعدها از روی نام نیمروز واژه ی نصف النهار را ترجمه شد و در علم جغرافی مورد استفاده*ی جهانیان واقع گردید.
اما جهانیان اگر بخواهند که واقا مبدایی برای مدارات و نصف النهار خود در جهان داشته باشند همانا نیمروز سیستان و زرنج است نه گرینویچ انگلستان و نه پاریس اما متاسفانه زور بر علم و حقیقت* می*چربد

منبع: baloochsat.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 23:32  توسط درواس دهواری  | 

پدیدار شدن آیات قران کریم روی پوست بدن یک نوزاد

پدیدار شدن آیات قران کریم روی پوست بدن یک نوزاد داغستانی این روزها به بحث داغ رسانه های روسیه و کشورهای قفقاز تبدیل شده است تا جایی که رئیس جمهوری داغستان – موخو علی اف – نیز به منزل این کودک و والدین او رفته است.

k1

مادر این نوزاد می گوید هر دوشنبه و جمعه کودکش دچار تب ۴۰ درجه ای می شود و پس از ان آیاتی از کلام الله مجید روی پوست او نقش می بندد و در مدت سه روز هم دیگر اثری از آن نوشته ها باقی نمی ماند.

k2

در مقابل “لودمیلا لوس” رییس بخش علمی -مشاوره ای انستیتوی ایمنی شناسی روسیه گفت: نوشته هایی از قرآن کریم که بر روی پوست بدن نوزاد نه ماهه داغستانی پدیدار می شود، به احتمال قوی از طریق تاثیر مکانیکی و یا شیمیایی بر روی پوست وی بوجود می آیند .

k3

خانواده یعقوبو نام کودکشان را “علی” گذاشته اند. والدین نوزاد می گویند قصد نداشتند به مردم در این باره چیزی بگویند تا زمانی که بر روی بدن کودک جمله “حدیث مرا به مردم نشان دهید” بوجود آمد و انها از تصمیم خود منصرف شدند.

k4

خانم یعقوبو می گوید: علی فرزند دوم ماست. برای دخترم این مسئله پیش نیامده بود.
عبدالله، امام جماعت مسجد روستای «کراسنو- اکتیابرسکایا» معتقد است که این آیات علائمی از سوی پروردگار است.

 

k6


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 22:58  توسط درواس دهواری  | 

نوای ساز کهن

 

دربیست و هفتم فروردین امسال کنسرت بزرگ ارکستر تلفیقی بلوچستان با شعار "آوایی کهن ?نوایی نو" ؛ اختتامیه هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان در مرکز همایش های برج میلاد برگزار شد.
مراسم در طبقه ششم برگزار می شد و مقابل در آسانسورهای پارکینگ مملو از جمعیتی بود که برای بازدید از برج و تماشای کنسرت آمده بودند. کنسرت قرار بود ساعت 5:30 دقیقه شروع شود اما با تاخیر کوتاهی شروع شد.




از چهره، گویش و پوشش مردمی که با دسته یا سبد های گل برای حضور در اختتامیه آمده بودند می شد حدس زد که بیشتر آنها اهل استان سیستان و بلوچستان هستند? البته جز سیستان و بلوچستانی‌ها، تهرانی های زیادی هم به برج آمده بودند.


وقتی نوازنده‌های جوان "گروه واهان"، روی سن آمدند، با تشویق پی در پی حضار مواجه شدند.نوازنده‌های گروه واهان،بلوچ اما مقیم تهران هستند.



عبدالله صالحی زهی خوانندگی،آزاده جهان آرا، آزاده رضایی، الهام احمدی و سولماز خصالی هم خوانی استاد غلام محمد سوری زهی نوازندگی بنجو، مصطفی فرازمند نوازندگی ویلن، فاروق رحمانی اجرای رباب و تنبورگ، صالح داودی نوازندگی دهلک، وحید آبافت اجرای طبلا،بهرام ایثار اجرای گیتار و تار،صادق سرحدی نوازندگی دف و قاشقک،امیرمحمدی اجرای تنبور ،حمزه محتدی نوازندگی ادوات و نهال حیدری نوازندگی تنبور گروه را بر عهده داشتند.
ترکیب خلاقانه زیبا و جالب سازهای تلفیقی و تنظیم زیبای امیر محمدی و غلام محمد سوری زهی مورد توجه تماشاگران قرار گرفت.

انگشتان هنرمند و ساز "بینجو" ی استاد غلام محمد سوری زهی در سالن همایش های برج میلاد ، مردم را به وجد آورد و تک نوازی این استاد بلوچ تماشاگران را وادار به ایستادن به احترام اش و تشویق مداوم کرد.


بینجو" از آلات موسیقی بلوچ چوبی، دراز و جعبه شکل است. شش سیم دارد و فقط چهار سیم آن برای نوازندگی استفاده می شود. سه نوازنده تنبور گروه در میان برنامه به سایر نوزاندگان اضافه شدند و با صدای سازهای شان شور بیشتری به اجراها بخشیدند.


"ایران "، "لیلا "،"سوختم من" نام بعضی از قطعه هایی بود که گروه "واهان" اجرا کردند.


پر طرفدارترین بخش مراسم حضور استاد شیرمحمد اسپندار «دونلی نواز» شناخته شده دنیا که دو نی را همزمان با هم می نوازد در سالن همایش های برج میلاد بود.کسی استاد را تا روی سن همراهی کرد و بعد او بعد از تشویق پیاپی حضار روی سن نشست? زانوهایش را به شیوه بلوچ ها با دستاری بست، نی های اش را از توی کیسه ای کوچک بیرون آورد و شروع به نواختن دونلی کرد تا تا تهرانی‌ها هم مثل پاریسی‌ها نوای ساز او را بشنوند و مسحور شوند.


بعد از تمام شدن اجرا جمعیت حاضر در سالن به احترام استاد مسلم دونلی نوازی استاد اسپندار ایستادند. بعد از پایان اجرای گروه "واهان" مدعوین برای پذیرایی به بیرون از سالن راهنمایی شدند.سازدهل و سرنا و رقص بلوچی و اجرای تئاتر محلی از برنامه های دیگر اختامیه هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان در برج میلاد تهران بود که هر دو با استقبال مردم روبرو شدند. تئاتر، اجرای هنرمندانه جوان های بلوچی را به نمایش گذاشت و بعد از پایان مراسم و گرفتن عکس یادگاری مدعوین برج میلاد را ترک کردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 22:2  توسط درواس دهواری  | 

داستان هانی وشی مرید

میر شى مرید، پسر میر مبارک، یکى دیگر از بزرگان رند است و شى مردى ورزیده و قوى ھیکل، جنگجو ترین شمشیر زن و کماندار، یکى از رشید ترین فرماندھان لشکر ارتش قوى میرچاکر و رندھاست و نظیر ندارد  نگاھى دیگر به داستان ھانى- شى مرود(مرید)، چاکر و ملت بلوچ!؟بخش عمده  تاریخ  و افسانه ھاى ملت بلوچ در سینه ھا و اشعار بلوچى نھفته است. برگرفتن وعام فھم و قابل ھضم کردنش، احتیاج به کندو کاو جدى علمى دارد. روشنفکران علاقه مند و مسوؑل بلوچ ھر سر نخ کوچکى را که پیدا مى کنند، طبق قانون ھمه تاریخھاى مکتوب و بجا مانده، باید آنقدر بکشند تا به بخشى از حقیقت آن برسند. بخش کوچکى از تاریخ جھان و ھمه ملتھا که مربوط  به دگرگونى، رشد و تکامل آنھا است، بیان کننده حقیقت است و بخش دیگرش دخالت دادن احساسات کور ناسیونالیستى و قومپوزھاى تو خالى برترى جویى قومى و برترى خواھى است.از بحث نژادى و جایگاه سکونت اولیه ملت بلوچ مى گذریم، زیرا که نظرات متفاوتى در مورد نژاد وجایگاه اولیه ملت بلوچ وجود دارد و تا زمانى که کاوشھاى جدى و کالبد شکافیھاى علمى صورت نگیرد و یک جمع بندى علمى حاصل نشود،  به تفاھم نخواھیم رسید و توھمات ھمچنان باقى خواھند ماند. اما، سرگذشت تاریخى بسا پیچیده ملت بلوچ با تمام رویدادھاى منطقه و مردمش قبل و بعد از اسلام و بخصوص ایران، ھند، تمدنھاى ایندوس، افغانستان، عربھا، ترکھا و سایر تمدنھاى قدیمى بین النھرین( عراق باستان)، یمن و شمال ایران امروزى گره خورده است و جدا کردنش، به سختى تشخیص دادن موى سفید در ماست است. بیشترین بخش تاریخ را شاخ و برگھاى اضافى، روده دارزیھاى بى ربط و ذھنگرایى ھا و خیال پردازیھاى غیر لازم  و دروغ  خالى از حقیقت پر کرده که از کاه، کوه و از کوه کاه ساخته شده است. تاریخ ملت بلوچ ھم از این قاعده کلى جھانى تاریخ ملل جدا نیست و نه مى تواند جدا باشد! زیرا که ھمه مجموعه ھا و پدیده ھا، زنده و در حرکت و تکامل با ھم در ارتباط و عمل قرار مى گیرند و آنجا که مشخص کردن ھویت لازم است، ھر کدام با ذات خاص خود تعریف و ارزیابى مى شوند. کاملاً درست است که خود ما به ھردلیلی که بوده و ھست، نتوانسته ایم، دقیق و با ذکر زمان و مکان، گذشته ھاى بسیار دور و حتى نزدیک و نیز ھمین چنده دهه اخیر را مورد تجزیه و تحلیل عمیق قرار دھیم و حتى نتوانسته ایم به سبک ساده نوشتارى و گزارش گرى مسائل خود را تشریح کنیم و نشرد ھیم. نتوانسته ایم پیروزیھا و یا نا کامیھاى ملت بلوچ را عامه فھم  از اشعار کلاسیک و از سینه ھاى زنده بیرون کشیم و ھم نتوانسته ایم داستان تکامل گرایى خود را  در ھمین صده ھاى به یاد مانده از ذھنھا و خاطره ھا، جمع آورى و جمعبندى وبا نگاھى علمى و تکامل گرا و نقادانه ارائه دھیم و براى  نسلھاى بعدى تنظیم و مدون کنیم.        نا توانائیھاى ما به ھردلیلى که بوده در این بخش فراوان است اما در این مورد بخصوص ، باتمام این اوصاف بد ، ما بعنوان یک ملت توانسته ایم به زبان زیبا و شیواى ھنر و نظم و ھمه فھم  و عاشقانه، تا حدودى تاریخ خود را سینه به سینه حفظ کنیم ( شاه نامه را فردوسى از سینه ھا و داستانھا و افسانه ھاى باقى مانده بیرون کشید و با مھارت ھنرى افتخار امیز براى مردمان ایران باقى گذاشت و به زبان خودش مى گوید: من کردمش رستم داستان و گرنه یلى بود درسیستان.......!) و در ھر مجلس غم و شادى با ھم شریک شویم و با صداى بلند و رسا ندا سردھیم و پیر و جوان و ھمگان را تھییج و تشویق نمائیم۔  شاید و در حقیقت ما از کمتر ملتھاى زنده و تحت سلطه و ستم باشیم که داراى این نوع تنوع در سبک ھنرى از تاریخ ھستیم. ردیابى تاریخ و باز یابى افسانه ھا وداستانھاى بلوچى، معما ھا و پرسشھایى است که قشر روشنفکر ما با تلاشى جمعى باید پاسخى علمى برایشان در یابد و در یک پروسه زنده از سینه ھا بیرون کشیده و با تحلیل و تجزیه علمى و با نمودى زنده به زندگى مردم بلوچ باز گردانده شوند. ھر چند که ما در گذشته زندگى نمى کنیم و نمى خواھیم با گذشته زندگى کنیم، ولى دانستن گذشته میوه ھاى پیوندى آینده ما را مرغوبتر و شیرین تر و استخوان و تنه ما را  قوى تر مى کند. نوتھاى موسیقى و آواى ھنر شعر کلاسیک را به ھمان زیبایى شعرى به رشته تحریر و مکتوب در آوریم  و با  برخوردى علمى و آموزنده، روشنگرا، از تاریخ و بخصوص از قرن پانزده میلادى، دوران قدرت ملت بلوچ و دوران خانمان سوز جنگ داخلى قبایل بلوچ  رند و لاشارى تصویر و ارائهدھیم.آنچه که دیگران در مورد تاریخ ما نوشته و باقى گذاشته اند، مسلماً منصفانه وخالى از نظر و غرض نیست. عقیده ھا و افکار برترى جویانه ملت حاکم به جاى تاریخ حقیقى ملت بلوچ بر جسته و ثبت گشته است! قضاوت کردن بر شواھد باقى مانده از دیگران برایمان ثابت مى کند که علم مستقل و بى غرض اجتماعى وجود ندارد و بخصوص در مورد گذشته ملتھاى مغلوب و تحت ستم، کاملاً بى مفھوم است. فرھنگ مھاجم براى بقاء و تداوم حاکمیت خود، مجبور به کتمان حقیقت است. در چنان حاکمیتى وارونه جلوه دادن حقیقت یک امر معمول و رسمى در بارى از طرف قوم ظالم سلطه گر و کوششى است که شارلاتان بازى را لباس حقیقت پوشاند. در ریاضیات و شاخه ھاى علمى آن مانند شمیى و فیزیک انسان با اعداد و  حقیقتى از آزمون در آمده، ثابت و ثبت شده، سر وکار دارد و دستبرد زدن به اعداد و فرمولھاى ثابت شده به سادگى قابل قبول نیست و اشتباھات در ذھن حقیقتجو با سرعت نمایان میشوند. اما، در رابطه با انسان و بخصوص تاریخ ملل زیرفرمان و ستم، ھر چند به قول ابن خلدون "تاریخ علم است"، آدم با ایده ھا و عقیده ھا سرو کار دارد و باید حقیقت را از میان ھمین تارھاى عنکبوتى علمى ایده ھا و عقیده ھا که کار آسانى ھم نیست، در یابد و جدا کند. تحلیل تاریخى در تداوم تکامل حیات یک ملت که  از فراز و نشیبھاى فراوانى مى گذرد، اگر زنده و تکامل گرایانه ارزیابى و ارائه نشود، ارزش علمى ندارد و  براى ھیچ کس قابل ھضم و فھم نمى شود. فقط  گزارشى غیر علمى و بدون وزن است که خاک قناعت به چشم ناسیونالیسم یک ملت مى ریزد.  مایه افسوس فراوان وجاى سوال است که چرا سرزمینى با این وسعت و تنوع آب و ھوایى ، جمعیتى نسبتاً بزرگ و با فرھنگى ریشه داروغنى، کسى از خود این ملت و به زبان نوشتارى قابل فھم به فکر ثبت کردن روى دادھا و آنچه بر آن مى گذشته، نیندیشیده است. زبان نوشتارى انسان را به عمق موفقیتھا و اشتباھات  مى برد، گذشته را روشنتر تصویر مى کند و انسان را  وادار به درس آموزى، تجربه گیرى و اندیشیدن و جمع بندى از خطاھا مى کند. زبان نوشتارى در میان ھمسایگان ما از دیر زمانى رواج داشته است و بخصوص که بلوچھا در محاصره فیزیکى و فرھنگى تمدنھاى کھن مانند سومر و کلده، آشور، مصر، چین ، ایران و ھند و یمن مى زیسته اند و با دنیا و تمدنھاى  اطراف رود خانه  سند و دیگران در آن روز گار رابطه نزدیک تجارى و سیاسى داشته اند. جاده ابریشم و رفت و آمد کاروانھاى مشھور تجارى و نیز نقل و انتقالھاى فرھنگى و دانش روز باید مثبت  واثر گزارمى بود. چرا با خط و کتابت بیگانه بوده و مانده ایم و چرا  نتوانسته ایم از دیگران یک کار بسیار ارزنده را حداقل تقلید کنیم و یادگار بگذاریم تا کار نسل و نسلھاى بعدى را کمتر و آسانتر کنیم؟  ما به عنوان یک ملت کھن سزاوار بودیم و نیز ھستیم که به اندازه کافى و لازم از خود اندیشمند، تاریخ نویس و محقق داشته باشیم که متاسفانه بعنوان یک ملت به ندرت تربیت و تولید کرده و پرورش داده ایم. وقتى یک ملت به زیر سلطه دیگران  کشیده مى شود یا به طورکلى نابود مى شود و ھمه کیش و سنتش مى میرد و فرھنگ مھاجم  تسلط جویان را به اجبار مى پذیرد و در آن ذوب مى شود ویا که راه مقابله پیش مى گیرد و در کشاکش نبرد و مبارزه به فکر رھا شدن  وچاره جویى مى افتد. آنچه به حقیقت نزدیکتر است و دیگران ھم کم  و بیش در مورد ما گفته اند، ما ھمیشه مورد حمله و تجاوز به خاک و خونمان قرارمى گرفته ایم و به گفته خود بلوچھا، ما از ١٢ ماه سال، ٦ ماھش را در جنگ و جدال با دولتھاى مرکزى ایران مى گذرانده ایم و واقعیتھا ھم تا حدى بر این گفته صحت مى گذارد و ھیچ زمان  بطور کامل و نیز بسادگى تسلیم نشده ایم. این ھم در گفته ھاى غیر منصفانه دیگران گاه گاه  مشاھده مى شود و تا آنجا که توانسته ایم ھم کمتر به گرفتن لغات و کلمات عاریه ایى از زبان دیگران مبادرت کرده ایم. البته که زبانھا با قرض گرفتن لغات و استفاده از نامھاى وسایل تکنیکى که خود تولید نکرده و نداریم به گستردگى، تکامل و وزن علمى خود مى افزایند و ما ھم قبول داریم. مگر، قبول کنیم که زبان محاوره اى امروزى ما از دیگران است و ما دیگر ھویت زبان مادرى خود را از دست داده ایم. با کاوشھا و حقیقت جوییھایى که تا کنون نسبت به زبان بلوچى انجام گرفته، این ایده نا درست است که قبول کنیم بلوچھا ھویت زبان ذاتى و مادرى را از دست داده اند. اولین ضربه تسلط جویان بر ملت زیر سلطه، تیشه زدن به ریشه است. براى نابودى ھمیشگى درختى تنومند، باید ریشه ھا را قطع کرد که دو باره و در فرصت مناسب سر از زیر خاک بر ندارند. زبان و فرھنگ ریشه ھاى ملت بلوچ ھستند و با نابودى آنھا، ملت مفھوم خود را آرام و آھسته  از دست مى دھد و کوپى یا نسخه اى از ھویت ملت حاکم و بدون ھویت ذاتى خود مى شود و کم نیستند در جھان از این گونه جمعیتھا. بلوچھا بدلیل ریشھ ھاى عمیق تاریخى در سرزمین خود، در زبان و فرھنگ کمتر ضربه پذیر بوده اند و شیوه ھاى تولیدى عقب مانده سنتى تا اواخر حکومت پھلوى دوم و در برخى نقاط تا اوایل به قدرت خزیدن ملاؔھاى شیعه، در بخشھایى از جامعه بلوچ موجود بود ودر مقابل با کالاھاى وارداتى، از فعالیت افتادند. این شاید نشانه اى از مقاومت مردم ما در موازات با نو گرایى باشد که آسان به قبول پدیده ھاى جدید تن نمى دھند! سھمگین ترین و کمر شکن ترین ضربه به استقلال سیاسى ملت بلوچ، زخمى کردن و تقسیم بلوچستان توسط امپریالیسم انگلیس براى منافع دراز مدت نفتى در ایران و نیز ایجاد کشور نو ظھور پاکستان بود. از نظر نباید دورداشته باشیم که ھمبستگى مذھبى واسلام گرایى ھم در مبارزه استقلال طلبانه مردم بلوچ تاثیر منفى داشته است. گروه ھاى مسلح فراوانى از قبایل بلوچھاى زابل و سرحد در جنگ مسلمانان بر علیه ھندوھا در تولد و جدایى  پاکستان از ھند نقش داشتند  که متاسفانه در جایى به آن اشاره نشده است۔ علاوه بر فاکتورھاى دیگرى  که محمد على جناح  براى تصرف بلوچستان در سر داشت، سوؑ استفاده وى از ھمبستگى اسلامى بلوچھا با برادران مسلمان جدایى طلب ھندوستانى بود! که به تصرف و در نھایت به بند کشیدن ملت بلوچ  انجامید. در ھمین پانصد تا چھارصد سال قبل و زمان اوج قدرت چاکر ھم ما نتوانستیم، اثرھاى مکتوب به زبان بلوچى بجا بگذاریم. دلیل و مکتوب نبودن اطلاعات گذشته ما، یکى از احتمالات قوى، نداشتن و مدون نکردن قانون و اساسنامه بوده است که خود بیشتر سبب مى شد تا ما براى ترسیم خط و کتابت تلاش جدى نکنیم. و به جاى ثبت کردن، قوانین را ھم ھمچون تاریخ پیشینیان خود  شفاھاً به خاطره ھا بسپاریم زیراکه اعتماد به درستى آنھا با رعایت درامانتدارى و انجام عمل بر آنھا ھم صد در صد بود. ھر حکومت توانمندى که قانون مدون نداشته باشد از ھم مى پاشد و یا به دیکتاتورى کشیده و در نھایت بى دوام و نابود مى شود. البته که قصد ما در اینجا از قانون بر آورد مفھوم امروزى دمکراسى  نیست. سلسله ھایى قرنھا در ایران و ھند و چین و جاھاى دیگر توانسته اند دوام بیاورند، دلیلش پایبندى به قوانین و نوع حاکمیتى  بوده است که خود خالق آن بوده اند، به آن عمل مى کردند و تا حدى بنا به ضرورتھاى زمان خویش احترام مى گذاشتند. اطلاعات ما در رابطه با قانون حتى در دوران  قدرتمند ترین حکومت بلوچ بسیار محدود و شفاھى است. سوالاتى مانند وضع دادگسترى و دادخواھى، حقوق و مزایا و غیره  در دولت چاکر چگونه بوده است؟ مالیات گیرى و برخورد دولتیان با مردم و حتى حقوق جنگجویان ( ارتش ) چگونه پرداخت مى شده است؟ ھرچند که ملت بلوچ با اسیران و پناھندگان برخوردى انسانى غیر قابل وصفى داشته و تا کنون این اخلاق والاى ا نسانى را کما بیش حفظ کرده است  و اخلاق و رفتارى  بس پسندیده با پناه جویان و مھمانان در میان تمام افراد و قبایل بلوچ ھنوز رواج دارد، ولى قانونى نوشتتارى در این مورد نداریم. این و صدھا سوال دیگر بى پاسخ مانده است. درست است که % ٩٩ دیگران در عقب ماندگى و رشد اجتماعى ما تاثیر گزار بوده اند و به علت موقعیت جغرافیایى و سوق الجیشى،  بلوچستان ھمیشه در محاصره دولتھاى جھانگیر و برترى طلب منطقه بوده است. ولى جاى اما و سوال است! شاید ھم، حرف و قول بلوچى! را مقصر دانست که بلوچھا به آنچه مى گویند، عمل مى کنند و به ھم  وبه دیگران اعتماد و اطمینان دارند و دلیلى براى ثبت کردن نبوده است. ھمین امروز و با تمام مشقتھاى مالى و جانى  که ملت بلوچ در سه قطعه بلوچستان متحمل مى شوند و فرھنگ فریب و کلاه بردارى سرمایه دارى، ھستى مردم را مى بلعد،  ھنوز مردم ما چندان اعتقادى به ثبت و سند رساندن املاک و اموال خود ندارند و آنچه که مى گویند، ایمان دارند و به قول شفاھى خود عمل مى کنند. حتى  بندرت بلوچى را مى توان یافت که وصیت نامه اى نوشتارى براى باز ماندگان بجا بگذارد و آنچه که در حیات گفته بعنوان سندى رسمى و بسیار محکم در میان باز ماندگان قابل احترام است که متاسفانه از این صداقت بلوچى حکومتھا و دولت مردان نھایت سوؑ استفاده را مى کردند و مى کنند. اما، با تمام این احوال، ھمه دشمنان ملت بلوچ و نیز آزاد اندیشان جھان با ھم متحد و داراى یک عقیده ھستند و حقیقتى را که ملت بلوچ داراى تاریخى کھن و فرھنگى غنى و والاى انسانى بوده و ھست، بدون بحث و گفتگو پذیرفته اند . کارھاى  تحقیقى که  نسبت به تاریخ ما انجام  خواھد پذیرفت، مسلماً برجستگى تجاوز اقوام بالا دست به جغرافیاى بلوچستان قدیم و حقوق مردمش را مھمترین دلیل و ابھام در نبود تاریخ مدون ملت بلوچ ارزیابى خواھند کرد. زیرا، اگر روزنه اى براى آگاھى مردم ما باز مى شد تا به خود آیند، در کوتاه زمانى با چنان خشونتى سر کوب مى گشته که پس ازقرنھا دو باره فرصتى باز مى یافته است. مزه  تلخى سرکوب دو باره و چند صد باره اش تکرار مکررات و حاصل درد و رنج و عقب ماندگى براى ملت بلوچ بوده است.  بعد از قرنھا  در جدال دائمى و گاه زیر سلطه بودن و عملاً  با تمام اجحافھاى ناروا از سه ضلع مثلث شوم و فشارھاى ناباورانه به حلقوم مان، ھنوز آنطور که ھمسایگان جبار دوست دارند، ما نه تسلیم  و نه ھم کلاً نابود شده ایم و متاسفانه خودمان به اندازه لازم و کافى از ھمین تجارب تلخ پانصد سال گذشته ھنوز ھم نیاموخته ایم!از اشعار شاعران و بزرگان ادب  به دو دریافت و به نتایج  متفاوت مى رسیم. درکى که از ظاھر گفتارى شعر ھویدا است و مفھوم دیگرى که در ذات و گوھره اصلى شعر نھفته و تعریفى فلسفى و بنیادى دارد. معنى رندانه و خفاى شعر بستگى دارد که شاعر، شعر را در چه شرایطى، زمینه و یا ھدفى سروده و وصف کرده است. افسانه ھا و داستانھاى بلوچى، مانند تاریخ بلوچستان، انتقالى سینه به سینه ھستند. وسعت بلوچستان قدیم، دورى فاصله ھاى جغرافیایى شھرھاى بلوچستان و مراکز تجمع از موضوعاتى ھستند که در ھر بر آوردى تاریخى نباید از نظر دور داشت. طولانى بودن زمان و مشکل رفت و آمد ھا و رساندن خبرھا به سبک شفاھى و عمدتا از طریق قاصد، در اثر گزارى نباید کم اھمیت جلوه داد شوند. فراوانى لھجه ھاى بلوچى و گذشت زمان در جامعه اى با اساس قبیله اى و  بازگویى شفاھى از نسلى به نسلى دیگر و نیز تھاجم اقوام  قدرتمند دیگر به بلوچستان و مردم بلوچ، مسلماً تاثیرات وتغییرات جانبى خود را بر مجموعه ھاى مردمى و فولکورى ما مى نھاده است. در ھر منطقه و میان ھر قومى داستانھا و افسانه ھا، اشعار عاشقانه و حماسى  بلوچ با اندکى تفاوت، سروده  و خوانده شده و در برخى مواقع شاعران محلى به سبک وسلیقه و شیرین تر نشان دادن شعر، بندى، لغتى و حتى در بعضى مواقع  نامى را تغییر داده اند و بسا شاعران محلى با اطلاعات بدست آورده خود شعر جدیدى در راستاى ھمان مفھوم اولیه حادثه، داستان و موضوع سروده اند. البته با وجود پراکندگى جغرافیائى و طبعاً تنوع لھجه اى، جوھر و ذات اصلى تمام افسانه ھا، داستانھا، بتلوکھا و ضرب المثلھا تا حدى و تقریباً یکسان و با کمى زیاده گویى و یا کم گویى  با ھمان ظاھر و مفھوم اولیه باقى مانده  و حفظ گشته است. بتل و بتلوک(بتلک) به زبان بلوچى و یا ھمان چیستان در زبان فارسى که تا ھمین چند سال اخیر در بیشتر روستاھاى بلوچستان رواج چشمگیرى داشت، نه تنھا سرگرمى براى نوجوانان بلوچ بود، بلکه نقش نوعى آموزش و مسابقه فکرى را بازى مى کرد و روش و تشویقى براى نو جوان بلوچ به دنیاى فراتر از محدوده فکرى موجود بود. جالبى مجلس بتلوکھا این بود که دختران و پسران با ھم در آن شرکت مى کردند و داستان گوھا و بتلوک گوھا از  پیر مردان و پیر زنان، خود والدین، دختران و پسران  بزرگ سال تر و یا ھم سن و سالھاى ھم  بودند و در حقیقت نقش اولین آموزگاران ومعلمین حرفه اى را که کودکان و نو جوانان روستا از داشتن آن محروم بودند، بازى مى کردند و در گستردگى اندیشه سھم بزایى داشتند. مثلاً چند تا از صفات و یا مشخصات یک حیوان، درخت، میوه، انسان و بطور کلى مفھومى  به گنگى گفته و در موردش سوؑال مى شد و ھمه افکار نوجوانان مشتاقانه متوجه آن مى شد که پاسخى درست دریابند، که آن چه چیزى مى تواند باشد و ھر نو جوانى به نوبت در محفلھا ابتکار عمل را به دست مى گرفت، بتلکھا را باز گو مى کرد و یا از خود بتلى مى ساخت و توان فکرى و ذکاوت خود را نشان مى داد.داستان ھانى و شى مرود (شیخ مرید) ظاھراً و باطناً داستانى عاشقانه و حقیقى است که از بطن جامعه بلوچ دوران حکومت رند بر خاسته و عمق و ریشه در زندگى کلیه اقشارجامعه بلوچ  از جمله روشن فکران، ریش سفیدان، دھقانان، شبانان، تجار، شاعران، نویسنده گان و بخصوص مردم عادى  تا به امروز دوانده است. بخشى از ھنر و حفظ آن در ھر منطقه اى به عھده قشر زحمت کش و ھنرمند لوڈى است که حق زیادى براى پرورش ھنر بخصوص ھنرموسیقى اصیل به گردن ملت بلوچ دارد و حمایتش از ھنرو جایگاھش در فرھنگ بلوچ بى پرسش است. داستان ھانى-شى مرود و چاکر و گوھرام  قرنھا  است که ادبیات شفاھى و بخصوص شعر کلاسیک ملت بلوچ را محاصره کرده و به نحوى تا کنون به دنبال خود یدک مى کشد. امروز کمتر شاعر و نویسنده بلوچى  مى توان یافت  که  در باره قدرتمندى چاکر، دلدادگى شى مرود و ھانى نسبت به ھم مقاله اى ننوشته باشد، شعرى نسروده باشد و یا در ھر جمع و مجلسى حتى کوچک بحثى از شیدایى ھانى و مرود نسبت بھم به میان کشیده نشود و حتى که اخیراً موضوع تزھاى دانشجویان دکترى در دانشگاھاى گشته اند . گذشته از شاعران و نویسندگان، مردم عادى ھمیشه نوعى پیوند عاطفى و دلسوزانه با ھانى و شى از خود بروز مى دھند و در گفتگو ھاى روزانه از شان یاد مى کنند. ھانى و شى در جان و جام  ملت  بلوچ  جا گرفته اند و شعر و داستانش براى نزدیک به پنج قرن کاملاً به عنوان یک داستان ملى در ذھن خرد و کلان افراد ملت بلوچ حفظ شده و با غرور و سر فرازى براى خرد سالان نقل مى شود و آنرا بعد از پانصد سال مانند خود زندگى و موجودى زنده، تا ھم اکنون زنده نگھه داشته اند. داستان ھانى، شى مرود، چاکر و گوھرام  بخشى از تاریخ  مردم بلوچ است و براى ھمیشه به آن پیوسته است. شاعران از ھر قبیله و قشرى در دورانھاى متفاوت و با سلیقه ھا و و با لھجه ھاى گوناگون شعرى سروده و خوانده اند و داستان را از نسلى به نسل بعدى انتقال داده اند. صدھا شعر از زبان ھانى  براى مرود و گلایه ازوى شعرى گفتند  ونیز صدھا جواب شعرى از شى به ھانى داده شده  و بر عکس. از اشعارى که براى ھانى - مرود و چاکر گفته و سروده شده و شواھد سینه به سینه چنین بر مى آید که شعر خوانى و شرط بندى در جامعه بلوچ متداول بوده و بخصوص  بین قبیله رند و تیره ھایش یک سنت جا افتاده وبس قابل احترام و بسیار مھم بوده است. مردان بعد از پیروزى در جنگ و یا بعد از کار، شکار، مسابقه تیر و کمان و اسب دوانى و در اوقات فراغت، مجلس مى گرفتند و محاوره مى کردند. برخى از اشعار این دوران عمدتاً و عمداً با محتوا و قالب شرطى و باخواستى زیرکانه سروده وبیان شده اند و شاید بتوان گفت نوعى قمار بازى زیرکانه در نماد شرط بندى ھا  ظھور مى کرد و در جامعه بلوچ  و بخصوص قبایل رند آن دوره عملاً مطرح بوده است. قول بلوچى پشتوانه عملى شرط بندى بود و نیز ھست! شعر شرطى کلاسیک بلوچ  با حمله رضا خان میر پنج به بلوچستان و تصرف بخشى از بلوچستان توسط ارتش ایران، در سر حد دوران رکود را آغاز مى کند، ولى قول بلوچى ھنوز به ھمان قوت خود بین تمام قبایل بلوچ باقى است! و مورد اعتماد تمام مردم بلوچ و آنھایى که با بلوچھا داد و ستد و رفت و آمدى دارند، مى باشد.اما، شعر حماسى بلوچ در این دوره، دلاوریھاى مردان سرحد را در مقابل یورش رضا خان بتصویر مى کشد و ھنوز ھم زنده و بلند پروازى مى کند! اما، در این دوران دو بیتى ( لیکو) رشد چشمگیرى از خود نشان مى دھد و نه تنھا به بعد ھاى عاشقانه مى پردازد، بلکه کلیه وسایل جدید  وارداتى از جمله چراغ نفتى و گازى، پتو وپارچه، چمدان، ساعت، چاى،قند و قند شکن، ناس، سیگار وقلیون، انواع خوراکى ھا، وسایل آرایش زنان، نام کشورھاى اطراف خلیج ، ایران، پاکستان، ھند، روس، دوچرخه، موتور و انواع ماشینھاى  سوارى و بارى،  سرباز، ژاندارم،  پاسبان و کلیه ماؑموران دولتى، اسب و شتر، گوسفند، شکار، تفنگ، مھاجرت براى کار در کشورھاى خلیج و بنادر و جاده سازیھاى ایران، آب،ھوا،باد، سرما و گرما، فصلھاى سال، آسمان و ماه و ستارگان و خورشید و ماه و تاریکى چاه ھاى 14 سرى وشب 29 و روشنائى شب چارده ماه و تقاص خون بلوچ و کینه شترو موى کف دست وزنگار بستن تلار(سنگ آتشین)در کف چاھاى آب و پرواز خر در فضا خلاصه ھمه چیز که با زندگى سرو کار دارد از جمادات و نباتات و حیوانات، نوعى فلکور مردمى، گاه آنرا به کمک و ھم دردى مى طلبد و مخاطب درد و رنج قرار مى دھد و گاه به مسخره و به باد طنزش مى گیرد. اما، قبل از این دوران اشعار بلوچى داراى ھر مفھوم اجتماعى که بوده اند، با شکل وفرم درخواست و پاسخ مطرح مى شده اند. براى نمونه به اشعارى که در وصف جنگجویى مردان سرحد، بخصوص میر شاه کرم کوھسارى با سر فرازخان حاکم حاران و نیزاشعارى که در مورد میر قمبر ( به لھجه محلى ،میر خمبر) با آزاد خان حارانى و دولت قاجار و  نیز سید خان کرد  بجا مانده، شرطبندى کمتر دیده مى شود و بیشتر ھوشدار برترى جویى جنگى به شکل کاملاً زنده خود نمایى مى کند و روشى پند دھنده و آموزنده را نسبت به دشمن پیش مى برد.جوھر اصلى داستان بین ھمه قبایل بلوچ تقریباً در ھر سه قطعه پاره شده از ھم بلوچستان یکسان است. ولى در ھر منطقه اى از بلوچستان با اندکى تغییر و تفسیر و سلیقه محلى گفته و شنیده مى شود و ھمان طور که یاد آورى شد در بعضى از مناطق گسترده بلوچستان شاعران، شعر جدیدى با ھمان مفھوم سروده اند و سبکھا و نمونه بسیارى به کار گرفته اند. اصل و حقیقت داستان این طور بیان مى شود که چاکر و مرید خسته و تشنه از شکار بر گشته بودند و با ھم قرار مى گذارند که بر سر راه، مرید براى نوشید ن آب و چند لحظه استراحت به در خانه پدر نامزد چاکر برود و چاکر براى نوشیدن آب به در خانه پدر نامزد مرید برود (تا نامزدان دختر از دیدن ناگھانى خواستگاران خود ھیجان زده و دستپاچه نشده و آزار نه بینند)۔ چاکر بر در خانه میر مندو، خسته و تشنه از اسب تیز پایش پیاده مى شود. سنت بلوچى است که براى ھر مسافر و راه آمدى آب آورد. براى آنھایى که خسته بنظر مى رسند پرھایى نازک و خشک از نباتات محلى و  مقدارى نمک در آب مى ریزند که نمکى که فرد  بصورت عرق ریزان از بدن از دست داده، تاؑمین شود و فرد آرام آرام  آنرا بنوشد تا بیمار نشود. اگر فصل بھار باشد، لیوانى دوغ تازه با مقدارى شیرتازه(سردؤش) مخلوط مى کنند و به فرد از راه رسیده مى دھند. ھانى کاسه اى آب براى چاکر مى آورد، عمداً چند پر شسته و تمیز کوچک کاه در کاسه آب مى گذارد، تا آن سبب شود که چاکر لیوان آب را آھسته و آرام بنوشد و ھر لحظه که پرھاى کوچک کاه مزاحم نوشیدن آب مى شوند، وى مجبور بود با پف آنرا به گوشه دیگر لیوان آب براند و دوباره مقدارى از آب را بنوشد، عمل نوشیدن آب با سرعت انجام نمى شود و چند لحظه اى طول مى کشد.. نامزد چاکرکاسه اى آب سرد به مرید مى دھد و مرید یک نفس آن را بالا مى کشد و زمانى که چاکر مرید را صدا مى کند که وقت استراحت و آب نوشیدن تمام است، راه بیفتیم. مرید را در حالت تھوع و بیمار مى بیند و از وى که چرا بیمار شده مى پرسد و مرید جریان آب خوردن را براى چاکر باز گو مى کند. چاکر با مشاھده وضع شى، متوجه مى شود که ھانى عمداً پر کاه به داخل کاسه آب  گذاشته است که او یک باره در معده خالى وگرم، آب سرد فرو نریزد. شعور باطنى و زیبایى ظاھرى ھانى به دل میر چاکر مى نشیند و با توجه که ھانى نامزد رسمى شى مرود بوده و چاکر آگاه از این موضوع، به فکر حیله اى آبرومند و پذیرفته شده شرط بندى در قبیله رند مى افتد، بدون اینکه مطلب دل با کسى آشکار کند.ھانى، دختر  میر مندو( مندوست- دینار؟) یکى از بزرگان طایفه رند است که از تولد و با سنت  ناف برى به نامزدى شى مرود انتخاب مى شود. (ناف برى، معمولاً سنتى است که بین اقوام نزدیک خونى رواج دارد و یا خانواده ھایى که بیش از حد از لحاظ احترام و رفت و آمد با ھم نزدیک و دوست ھستند، صورت مى پذیرد. اگر پسرى از یک خانواده متولد شود و تقریباً اندکى پس و پیش ویا ھمزمان دخترى از خانواده دیگر متولد شود و برعکس  و ھردو خانواده دوست  داشته باشند، بچه ھایشان در سن بلوغ به نکاح ھم درآیند، ناف نوزاد دوم را که تولد مى شود و از لحاظ جنسى متضاد با نوزاد اول است براى ھمسرى نوزاد مورد نظر که اول بدنیا آمده، مى برند. جدا از درست بودن و نادرست بودن فلسفه این موضوع، دو کودکى که براى ھم ناف برى شده اند، بر روال سنت رایج عمدتاً و نه ھمیشه در سن بلوغ به ازدواج ھم در خواھند آمد. اکنون سالھاست که این سنت اھمیت خود را در جامعه بلوچ از دست داده است. برخى باوردارند که شیه مرود و ھانى، پسر عمو و دختر عموى ھم و در کودکى ھم بازى و ھم سن و سال بوده اند و این خود بر دلدادگیشان نسبت به ھم مى افزوده است) میر شى مرید، پسر میر مبارک، یکى دیگر از بزرگان رند است و شى مردى ورزیده و قوى ھیکل، جنگجو ترین شمشیر زن و کماندار، یکى از رشید ترین فرماندھان لشکر ارتش قوى میرچاکر و رندھاست و نظیر ندارد.  میر چاکر( ١٥٦٥- ١٤٨٦میلادى) فرزند میرشیھک از قبیله رند بلوچ است که بعد از مرگ پدر،( عده اى بر این باورند که در سن ١٨ سالگى)  دراواخر قرن پانزده تا نیمه ھاى قرن شانزده میلادى رھبرى سیاسى ملت بلوچ را بعھده داشت. میر چاکر پھنه دولت و قدرت خود را بر تمام بلوچستانى که امروز زیر سلطه حکومت ایران، پاکستان و افغانستان است گستراند و علاوه بر بخشھایى از ولایت قندھارافغانستان و نیز برجنوب ولایت پنجاب ھند تا مولتان و سکر را تا پایان حیاتش در سکر به زیر کنترل و نفوذ خود در آورد. چاکر قدرتمند ترین مرد تاریخ ملت بلوچ طى پانصد سال گذشته بود است.شرطھا در میان جمع مطرح مى شد. گاه روزھا و ھفته ھا، ماهھا و به احتمال سال طول مى کشید تا طرفین موقع مناسب مى یافتند و در خواستى را که از شرط منظور بود، طرف مقابل را غافل گیر کرده و به اجرا در مى آوردند و ھنوز ھم به عنوان قول و حرف "مرد یکى است"، در میان مردم بلوچ رواج دارد. در یکى از این فراغتھا بود و چاکر با آمادگى قبلى و منظور خاصى که از قبل در سر پرورانده بود در میان جمع رندان اظھار کرد: دشمن ھرگز پشت مرا نخواھد دید ( در جنگ فرار نخواھم کرد، روبرو با دشمن مى جنگم) و از  دروغ گفتن پرھیز خواھم کرد. چاکر تا آن روز صفاتى را که از خود بر شمرد، عملاً ثابت کرده بود و اکنون نوبت دیگران بود که اعلام و ثابت کنند که عضوى شایسته از قبیله رند ھستند و به آنچه که مى گویند و قول مى دھند تا پاى جان و ھمه ھستى خود مى ایستند.  میرھیبت خان یکى دیگر از مردان نامى رند و از سران نظامى، رو به چاکر و در جمع، گفت: شتر ھرکسى با گله شتر ھاى (به نفرات شتر) من بیاید و قاطى شود، آنرا پس نخواھم داد و اگر مسؑله به درازا بکشد آن را با شمشیر حل خواھم کرد! (منظور از چراگاه و منطقه اى است که متعلق به ھیبت خان بوده است) میر جاڈو  یکى دیگر از سران رند ، گفت: ھرکسى در جمع رندھا دست به ریش من زند، سر از تنش جدا مى کنم!میر شیه مرود، سلطان کمان و شمشیر و فرمانده سپاه رند، گفت: ھر کس در روز عروسى من، ھرچه، از من بخواھد، به وى خواھم بخشید و نه، نخواھم گفت!( در بعضى مناطق و قبایل مى گویند، منظور شیه روز چھارشنبه صبح بعد از نماز صبح و پیش از طلوع آفتاب و در برخى مناطق مى گویند که منظورش، روز پنجشنبه بعد از نماز صبح و قبل از طلوع آفتاب بوده است. منطقى تر به نظر مى رسد که منظور شیه روز عروسى شیه بوده حالا، روز چھار شنبه یا پنجشنبه که  به وصال معشوق مى رسید و منظورش  از"آنچه" مال و ثروت بوده است و نه چیز دیگرى!) و خلاصه بیبرگ، برادر زاده چاکر و ھر کدام از رندھاى حاضر در جمع چیزى گفتند و شرطى نھادند و منتظر فرصت ماندند.زمانه سپرى شد، روز موعود فرا رسید و وقت عمل کردن به شرطھا و قولھاى داده شد بوقوع پیوست. چاکر که مشتاقانه لحظه شمارى مى کرد تا به آرزویش برسد، به عمد یک نفر شتر از بھترین شترھایش( لیڈه، بگ سانڈ) را به گله ( بگؔ ) شترھاى میرھیبت خان زد، خبر به ھیبت خان رسید وى به ساربانانش( بگجتھا) دستور داد که ھرکس به دنبال شتر آمد، شتر را پس ندھید  که شتر از لحظه اى که به نفرات شترھاى من پیوسته از آن من است و ساربانان ھم باید طبق دستور عمل مى کردند و موضوع تمام شده بود. شتر ھر کس و به ھر قدرتى که تعلق داشت از آن ھیبت خان شده بود و اگر صاحبى برایش پیدا مى شد و ادعا مى کرد ، موضوع با شمشیر باید میان ھیبت خان و صاحب شتر، حتى اگر چاکر باشد، حل مى شد! موضوع در شھر و در جمع پیچید و دھان به دھان گشت که ھیبت خان یک نفر شتر را که به گله شترھایش رفته و از آن چاکر بوده، پس نداده. چاکر که زاده و پرورش یافته در فرھنگ رند بود، مى دانست که معنى حرف و شرط ھیبت خان چیست، قبول کرد که از خیر شتر بگذرد.نوبت آزمایش میر جاڈو بود که چاکر نقشه اش را عملى کند. چاکر روزى در جمع رندھا، پسر خرد سال میر جاڈو را وادار کرد که برود و با ریش بابایش بازى کند.( شاید مثل فارسى، شوخى، با ریش بابا ھم شوخى، از ھمینجا ریشه گرفته باشد!) کودک بى خبر ازعواقب کار در بغل پدر پرید و شروع به لمس کردن سر و صورت و بازى کردن با ریش و سبیل بابا کرد. میر جاڈو بر سر دو راھى، یاخفت براى تمام عمر در میان رندھا و یا به حرفى که زده بود، پایبندى نشان مى داد. ھمراه داشتن شمشیر، سنتى دیرینه و نشانى از مردانگى و نترسى در جامعه بلوچ بود. در مجالس صلح گیرى، پتردھى، عزادارى، عروسى و شادى و رقص آنرا سر به پاین بر شانه ھا و گردن آویزان مى کردند. در این لحظه، این رند به آن رند نگاه کرد و فکر مى کردنند که  میر جاڈو کودک دلبند را که این ھمه دوست داشت و به او عشق مى ورزید، نخواھد کشت و در میان رندھا بدنام و خجل مى شود. اما، شرط و فرھنگ پایبندى محکم بود و گریز غیر ممکن و بد نام کننده بود. گرچه این پاى بندى به شرط، به قیمت جان عزیز ترین فرد تمام مى شد. تا آن روز کسى به زیر قول و شرط خود نزده بود. میر جاڈو کودک را بوسید و ناچار خنجر از نیام بر کشید و به اخترى که از درون وى را مى سوزاند، سر کودک دل بند از تن جدا کرد! دردى و رنجى است که تا امروز جامعه بلوچ را در خود مى سوزاند!و اما، شیه تاریخ  دقیق ازدواجش را به تمام رند ھا اعلام کرد که براى جشن عروسیش آماده شوند. روز جشن عروسى، ھنگام  صبحدم، بعد از نماز صبح و پیش ازطلوع افتاب،  شیه متوجه شد که گروھى از رقاصان و موسیقى دانان با ساز و آواز و رقص ھمراه ملایى، وى را در محاصره گرفته اند. مرید که مردى ھوشیار بود فورى متوجه شرطى شد که مدتى قبل با چاکر داشته و اکنون چاکر چون روز عروسى شیه است، گروه رقاصان و موسیقى دانان را فرستاده تا کمان مخصوص مرید را که آن را زیاده  دوست دارد و کسى دیگر ھم قادر به پرتاب آن نیست، از وى بگیرند. اما، گروه رقاصان و آواز خوانان ھم بدون تاؑمل اعلام کردند که فرستاده چاکر ھستند  و آمده اند که  اجازه ( سه طلاقه) از شیه  بگیرند و ھانى را به عقد چاکر در آورند! شیه شگفتانه متوجه نیرنگ و حیله چاکر شد و اندیشید که چاکر نا جوانمردانه کار خود با وى کرد. شیه به گروه آوازه خوان و رقاص پیش نھاد داد: ھر چه، غیر از ھانى بخواھید مى دھم. اما، غیر از ھانى، چیز دیگرى چشمان حریص چاکر را پر نمى کرد. چاکر قدرت قبیله اى و  حمایت ھمه افراد قبیله و نیز فرھنگ حاکم شرط بندى را پشت سر داشت! و شیه مرود بعنوان بازنده شرط در قبیله رند چاره اى نداشت. یا باید سنت و قانون شرط بندى را که مورد احترام ھمه افراد قبیله بود بشکند و یک تنه به جنگ قبیله و فرھنگش برود و ایزوله شدن و خوارى را بپذیرد! و یا مانند دیگران به سنتھاى رایج قبیله رند احترام بگذارد! شیه راه دوم انتخاب کرد که نه با تیر و کمان و شمشیر، بلکه به نوعى دیگر  به سنت شکنى شرط بازى و زندگى را باختن بپردازد تا شاید قبیله رند آگاه شود. شیه نه با طرد قبیله یا انتخاب ترک دلخواه از قبیله، سنت بردبارى و از خود گذشتگى را براى اندیشیدن در جامعه بلوچ پایه گذاشت که قبل از اندیشیدن نباید زبان سرخ باز کرد و آنگاه ھمه چیز بر باد داد و روشى که وى به پیش گرفت، بسیارى از رندان و سایر مردم بلوچ را به تفکر واداشت که البته کمتر به این جنبه داستان و زندگى شیه توجه شده است.!   داستان ھانى و شیه مرید - چاکر، حقیقتى شگفت انگیز و باور نکردنى است که افسانه دوران شده است. براى درک و باورش باید به پانصد سال عقب به زندگى قبیله رند برگشت. بدون شناخت تمام زوایاى  طبقاتى و روانشناسى جامعه قبیله اى آن روزگار و فرھنگ حاکم، داستان ھانى  تا حدودى غیر قابل ھضم و افسانه اى به دور از حقیقت بنظر مى رسد. شکافتن جنبه ھاى مختلف فرھنگ قبیله اى و ارزیابى ازشرایط مشخص جامعه بلوچ و حاکمیت روابط عشیره اى و سنتى به ھضم و درک آسانتر آن  کمک خواھد کرد. جامعه بلوچ با مھماندارى، غریب نوازى، صداقت، حشرو مدد، راستگویى و درستکارى، قول دادن و پایبند بودن به آن تا پاى مرگ و بجار حقانیت مى یافت و تعریف مى شد و نیز مى شود. پناه دادن به ھرکسى که پناه بجوید، چه توانمند و چه ناتوان، ( میار و میار جلى) ارزش دیگرى از باورھاى این ملت بوده و ھست. کشتى گیرى، مسابقه اسب دوانى، مسابقه با تیر و کمان، رقص شمشیر و شمشیر زنى، تیر اندازى، اسب سوارى و نترس و قوى بودن از خصایص مردانگى محسوب مى شد.  محاوره شعرى، شرط بستن، بتل و داستان و طنز گویى از ھنرھاى مھم روز براى مردان بلوچ بودند. فرھنگى که بر ھمه ابعاد و کل روح زندگى  ملت بلوچ حاکمیت مى کرد و مى کند و تناقص گویى، گناهى نا بخشودنى بوده و ھنوز ھم ھست که با مرگ برابر دانسته مى شد. مردانگى و حقیقت گویى باید در عمل به اثبات برسد و اگر زبان گوشتى سرخ کج چرخید و لکنت کرد و اشتباه رفت، تاوان ''ھر چه" که باشد، باید پرداخت شود. اگر این ھرچه "اسماعیلى به زیر کارد ابراھیم براى قربانى باشد".  عقب روى و پسگیرى، سرزنش قبیله و طرد شدن از جامعه را به ھمراه دارد. دوگانه دیدن قبل از زایش و عمل محکوم و غیر قابل فراموش شدن است. نه تنھا سر افکندگى براى تمام افراد قبیله است، بلکه فرد خاطى که دوبار فکر نکرده و دھان بازگشوده، از سوى جامعه براى ھمیشه ایزوله مى شود. مردان راستگو و درست کار، وفادار تا پاى مرگ بر قول و آنچه بر زبان جارى کرده اند، خواھند ایستاد. در قضاوت  تمام نکته ھاى ظریف اخلاقى و واقیعتھاى خشونت زاى را نباید از نظر دور داشت.بدین ترتیب ھم زمانى جشن عروسى چاکر با ھانى بر مجلس عزا دارى خرد سال میر جاڈو و غم پایان نا پذیرو آخر درونى شیه چربید. عشق شیه و ھانى آن چیزى نبود که  با عروسى ھانى و چاکر از عموم پوشیده شود و به سردى گراید. بر سر زبانھا افتاد و اھل دل رباعى، سرودى و شعرى در شیدایى مرود و ھانى سرودند و خواندند. شیه  بر اطراف  چادر حجله ناله ھایى که مشخص نبود که از انسان و یا حیوان است، سر مى داد تا شاید آتش دل بخواباند وتنورو جان وتن خنکتر کند. ھانى که متوجه نشده بود این ناله ھا و ضجّه ھا از شیه است و فکر مى کرد که  زوزه ھاى حیوانات وحشى است، با آوازى رسا گفت: اى سگ ول گرد از اینجا برو. مرود که فکر مى کرد بوى بدنش به مشام ھانى  رسیده و ھانى عمداؑ وى را سگ خطاب کرده، کمان و شمشیر، مال و ثروت و ھرچه داشت و نیز راه و رسم زندگى رھا کرد و سر به کوه و دشت و بیابان گذاشت. شیه کفشھا( کٹؤک) ھا  پاره کرد پیراھنھا ( جامگ و گود) درید و با دشتھا، کوھھا، رود خانه ھا، دریاھا، ستارھا، ماه و  خورشید ھم دم شد و درد دل گفت و حرف زد و خود را محکوم کرد. نه شب خواب و نه روز آرام داشت.  زمستان تن به سرما سپرد و در تابستان آب گرم نوشید و عشق ھانى بر عذاب  و شیدایى اش افزود و افزون گشت و از خود سوؑال مى کرد، چگونه این سنت را باید شکست و ازمیان جامعه بر انداخت. شیه در بیابانھا با داغ کردن تمام بدن خود بر آتش درون میآفزود و تا اینکه جایى از پوست بدن سوخته ترمیم مى شد، شیه دو باره برآن جاى سیخ داغ  مى گذاشت و تا ھفت بار بدین طریق بدن تنبیه کرد تا از گنھان درون پاک شود! شعله دل، ھوش و حواس و فکر از وى ربوده بوده. بى  نان و آب راه مى نمود، مرز و بوم، دوست و دشمن نشناخت. نھایتاً شیه پیاده راه مکه در پیش گرفت. اما زیارت کعبه، ماندن اینجا و آنجا آتش درون خنک نکرد که نکرد. سالھا طول کشید. دیوانه و شیدا  بعد از ٣٠ سال دورى، شیه با گروھى از قلندران و درویشان راه زادگاه و خانه پیش گرفت! شیه درویشى را پیشه کرده بود، ریش و موى سر بلند کرده بود و صورت پوشانده از مو و بدن سوزانده و خشک، بر خانه چاکر در سیبى و زادگاه خود وارد آمد و مھمان شد. طبق معمول و سنت بلوچھا، بدون آنکه از ره آمده را بشناسند، ھمه براى خوش آمد گویى( وش اھت) وى آمدند و ھر کسى حرفى و بحث و سوؑالى پیش کشید و شیه ساکت و آرام سراپا گوش بود. ھانى در اولین نگاه شیه را شناخت و چاکر از نگاه حالت چشمان ھانى به شیه، مشکوک شد که شاید این درویش که ریش تا زانوان پا دراز کرده شیه باشد. حرف از اینجا و آنجا از ورزش و تیر و کمان شد. ھرکسى خود نمایى مى کرد و تیرى از کمان رھا مى کرد، شیه را ھم دعوت کردند و کمانى به وى دادند. شیه که زمانى سلطان تیر و کمان و شمشیر بود، کمان بر دست گرفت تا تیر رھا کند۔ کمان را قدرت بازوان شیه نبود و در پنجه ھاى شیه تکه تکه شد، کمانى دیگر آوردند  که به ھمان سرنوشت کمان اول گرفتار شد، کمان دیگر و دیگرى و ھیچکدام تحمل توان بازوان شیه نکرد. پیر خرد مندى گفت: بروید ھمان کمان مخصوص شیه مرود را پیدا کنید و بیاورید که این کمانھا تاب و توان بازوان این درویش را ندارند. کمان آھنى مخصوص و معروف شیه را که لایه اى از گرد و خاک پوشانده بود، آوردند. با دیدن کمان جرقه اى در چشمان شیه جھید. آھى از ته دل بر آمد و شیه بدون علامت ونشان که وى با این کمان آشنایى دارد و سالھا روزگار جوانى را با آن گذرانده، نفس عمیقى کشید، کمان بوسید و بر سینه و قلب فشرد و با دستمال ابریشم گرد و خاک ٣٠ ساله بر آن را پاک کرد و تیر بر گرفت و کمان بر کشید و تیر به ھدف رھا کرد و تعجب ھمه  بر انگیخت. تیر دوم و سوم به ھمان یک ھدف بدون ذره اى خطا رھا کرد. ھمه جمع به یاد شیه مرود به مرد قلندر ناشناخته به احترام دست بستند و کمر خم کردند. خردمند کھنسالى که خاطره ھاى کمان اندازى شیه برایش زنده شد، فریاد کشید که این غیر از شیه نمى تواند کسى دیگر باشد. به سراغ ھانى رفتند و پرسان علامت ھا و نشانیھاى ظاھرى شیه شدند. ھانى که در کودکى ھم بازى شیه بود پاسخ داد: اثر زخمى بر بالاى یکى از ابروان اوست که در کودکى در ھنگام بازى اتفاق افتاد و در ماھیچه( بزؔ گوشتى) ساق پاى او نشانى از بریدگى است که آن ھم در کودکى اتفاق افتاده است و نیز چشمان شیه او درشت و سرخ و بسا گیرنده و مسحورکننده اند! و دیگر علایم بر شمرد. ھانى از نزدیک و روبروى، شیه را شناخت. شیه با کنار زدن موھاى پریشان، نمایى مشخص تر و قابل شناخت به صورتش داد. سپس شیه  چندى از خاطرات دوران جوانى و جنگ و دلاورى، شرط بندى رندھا، ھانى و سوؑال از شمشیرش و شرح کوتاه و مختصرى از غیبت سى ساله اش را براى جمع توضیح داد. چاکر از رفتار خود نسبت به شیه پشیمان شد و ھانى ھم که ھیچ زمان دل به چاکر نداده بود،چاکر وى را رسماً براى شیه  آزاد و رھا کرد. ھانى که ھر گز شیه را فراموش نکرده و با چاکر از ھمان لحظه اول سر نا سازگارى بنا نموده بود، داستان تسلیم نشدن خود به چاکر را به شیه بگفت و از شیه خواست که به ھرکجا که مى رود، وى را با خود ببرد. اما، شیه قبول نکرد به ھانى گفت: من عشق تو را فراموش نکرده ام، اما، اکنون از آن مرحله جسم مادى گذشته ام و دنیاى دیگرى ساخته ام که توان جدایى از آن را ندارم و ناگھان از دیده ھا پنھان شد. ھانى که اکنون رسماً آزاد شده بود، پس از کوتاه زمانى احساس کرد، بوى شیه از مشامش دور مى شود. فریاد کنان به دنبال شیه روان شد و متوجه شد، آن که سى سال پیش وى سگى ول گرد خطاب کرده، شیه بوده است که در اطراف چادر حجله  ازشعله سوزان آتش دل زوزه مى کشیده است. آتش دل و جان، آرامش از او گرفت و ھمه چیز بر خود تا پیدا کردن و پیوستن به شیه حرام کرد. ھانى پریشان و شیدا و دیوانه به دنبال شیه و عشق باز یافته و باز از دست رفته روان شد. ھانى بر سر راھش در کوه ھا و دشتھا و بیابانھا و به ھر چه و ھر کس مى رسید سراغ شیه مى گرفت و صفات و نشانیھاى( علایم ) وى بر مى شمرد. از خزندگان ریگزاران رد پاى شیه پرسید، از آبزیان دریاھا، از عقابھاى تیز بین و پرندگان که آسمانھا در مى نوردند، از درختان جنگل و تک درختان که سایه بر زمین مى گسترانند، از حال شیه پرسان بود و و نا امید نشد. از حیوانانات سراغ شیه گرفت و سوگند داد که حقیقت را به او گویند  تا به آھویى زیبا و تیز پا رسید و از وى پرسید، تو که رفیق باد شمالى وقدرت و حس و بوى صیاد براى نجات به مشام دارى از شیه من بگو و آھو در پاسخ بگفت: نشانیھاى شیه بده تا بگویم. گفتگوى ھانى و آھو ادادمه یافت و طولانى شد. ھانى رو به آھو، گفت: مردى عاشق، قوى ھیکل و زیبا اندام و چابک است. ریش بلند تا زانو، موھاى ژولیده و لباس خونین برتن دارد! چشمان درشت گیرا و سرخ دارد. آھو، روبه ھانى  گفت: دیروز قبل از غروب آفتاب، مردى با چشمان درشت وسرخ پر از اشک خون دیدم  که تمام پوست بدنش را با سیخ داغ پخته بود. عریان و فقط عورت پوشیده، گاه جماز بر شتر سفید زیبا و گاه پیاده و برھنه پا، گاه زمزمه و گاه فریاد مى کشید. گاه الله و گاه ھانى به مانند آب بر زبان جارى مى کرد و شیدا و دل سوخته و رنجیده و سر از پا نمى شناخت و از این برؔ گذشت، تو ھم از باد شمال کمک گیر که عطر و بوى بدن  شیه به مشام تو رساند و تو خود به او رسان. ھانى در وا پسین غروبھا و به تنھایى  ھمراه آب و باد شمال شد تا به ھنگام طلوع آفتاب سراغ شیه از آن گیرد. امید و انتظار، خون تازه اى در رگھایش جارى کرده  تا از چنگال درد و اندوه آزاد شود و به عشق جاودانه و آزاد و وصال یاررسد و مى رود تا قبل از غروب آفتاب کوه ھاى چلتن، دره بولان و کوھاى سلیمان در نوردد و به<

 

 

قرن پانزده میلادى آغاز شدیدترین جنگ داخلى  بین دو غول قدرت و رقیب قبیله اى رند و لاشارى  در جامعه بلوچ است که به ضعف عمومى ملت ملت بلوچ دامن زده است و آینه تمام نمایى از وضیعت داخلى جامعه بلوچ بتصویر مى کشد. دو قدرتى قبیله اى که کشمیر، پنجاب، سند و بلوچستان را به زیر سیطره خود در آورده بودند.             ھانى در وا پسین غروبھا و به تنھایى  ھمراه آب و باد شمال شد تا به ھنگام طلوع آفتاب سراغ شیه از آن گیرد. امید و انتظار، خون تازه اى در رگھایش جارى کرده  تا از چنگال درد و اندوه آزاد شود و به عشق جاودانه و آزاد و وصال یاررسد و مى رود تا قبل از غروب آفتاب کوه ھاى چلتن، دره بولان و کوھاى سلیمان در نوردد و به دریاى نیلگون مکران پیوندد و حیات را روح بخشد!اکنون لازم است از نگاھى دیگر داستان ھانى، شیه مرود و چاکر و اثرات آن بر ملت بلوچ را دید و بر خورد کرد. واقعیت داستان ھانى - شیه مرود و چاکر در ذات خود بسیار غم انگیز و بحث بر انگیز است. غم انگیز از آن جھت که عاشق و معشوقى که با سنتھاى قبیله اى خلق مى شوند! با سنتھاى رایج  دیگر حاکم بر قبیله، در غمى جانکاه نابود مى شوند. غم انگیزتر این که موضوع در روز و لحظه ھاى به وصال رسیدن دو دلداده بھم اتفاق مى افتد و چگونه منطق روابط حاکم جامعه قبیله اى چنین فراق و ظلم غم انگیزى را بدون اعتراض جدى، بخصوص در چنان لحظه حساسى قبول مى کند که در مورد ھانى و شیه  واقع شود. غم انگیزتر از ھمه، این است که شعر کلاسیک بلوچى به این غم که به عنوان یک غم ملى معرفى کرده، با دیدى بالنده به آن نپرداخته است و بسا وحشتناکتر از ھمه با گذشت پانصد سال و بدون تحلیل تا به امروز ما به تر و خشک کردنش ادامه داده ایم. ارزش شعرى تنھا در این نیست که قافیه ھا و قانونھاى شعر را رعایت کرد. ضمن رعایت قوانین شعرى باید زیبایى را در تحول و زیر و رو کردن، جستجو نمود و خلق کرد. از تجربه آموخت و براى تحولات و دگرگونى آماده شد. صدھا شاعرشعر کلاسیک به صدھا نمونه ھم دردى از ھانى و شیه و چاکر شعر گفته و خوانده و تصویر کشیده و آنرا اراىؑه داده اند. اما، به جمع بندى و ارزشیابى از ظریفترین احساسات ھنرى که در بر گیرنده  بزرگترین حادثه تاریخى به یاد مانده ملت بلوچ  است، توجه کافى و لازم نکرده اند. ظریف ترین احساس انسانى باید از حالت یکسانى و ماله کشى و سر پوش گذارى بگذرد و سنت شکن شود و به افشاى نھفته اگر آشکارا نمى تواند ، با ھمان ظرافت ھوشیارانه بپردازد. چگونه جامعه حساس قبیله اى و مذھبى اجازه داده که چنان جنایتى در حق یک کودک خرد سال از ھمه چیز بى خبر بشود و بعد چگونه تا امروز ما توانستیم این نا ھضم شده ھیچ زمانى را ھضم کنیم و به روى مبارکمان نیاوریم. داستان شیه مرود- ھانى و چاکر بر تاریخ، ھنر و بخصوص شعر و موسیقى و دیگر ادبیات ملت بلوچ  تاثیر گذار بوده و بیش از٢٥  تا ٣٠ ملیون جمیعت بلوچ نه تنھا در سر زمین اصلى ابا و اجدادى، بلکه در ھر نقطه اى که از جھان ھستند و به جبر زمان رانده شده اند، نوعى دلبستگى و وابستگى با آن حفظ کرده و دارند.سوؑال و بحث اینجاست که در جامعه اى با چنان خشکى مذھبى وغیرت قبیله اى و بلوچى چگونه و چرا قبیله رند آن روزى  این چنین فاجعه اى غم انگیز انسانى را پذیرفته است و بر علیه آن موضع نگرفته است و نسل اندر نسل شعر کلاسیک بلوچ در باره غم و اندوه، قدرتمندى و شمشیرزنى، دلاورى و بخشندگیش و دیگر صفات به حق شایسته ملت بلوچ پیوسته شعرسروده است. اما، کمتر حاضر به نقد کشیدن حقیقت جانگداز و خانمان سوز جنگ سى ساله داخلى رندھا و لاشاریھا و داستان ھانى، شیه مرود و چاکر براى آموزش نسل بعدى شده و اجازه داده چاکر قدرت قبیله اى را این گونه مھار و در خدمت شخص خود قرار دھد. درست است که شیه مرود دلداده و عاشق ھانى بوده است و از درد از دست دادن عشق سر به دیوانگى مى زند، اما، نکته دیگرى را که قبیله رند چنین وضعیتى را پذیرفته، نباید پنھان کرد که در شیدایى و دیوانگى شیه بدون اثر نبوده است. زنان در جامعه بلوچ تقریباً از نوعى آزادى نیم بندى بر خوردار بوده اند، چرا این آزادى نیم بند در ابتداى این حادثه تاریخى شامل حال ھانى نشده است که به فسخ شرطى که او در قرارش نقشى نداشته، یک طرفه بپردازد.این آزادى نیم بند تا آنجا گسترده بوده است که بانلى خواھر چاکر و مادر میران، در جنگ فتح دھلى توسط رند ھا از شمشیر زنان بنام لشکر چاکر بوده است۔ آزادى نیم بند زن بلوچ طى صد سال اخیر و رشد اسلام ''ملایى سى پاره اى''  ضربه خورده  است.  بخصوص ملاھا و خلیفه ھاى تعلیم دیده از افغانستان و پیرویى از خلیفه غوث، فعالیت زنان را در حوزه ھاى اجتماعى به شدت محدود کرده است. ابتدا ملاھاى بلوچ از افغانستان و بعد ھند و زمانى که پاکستان تشکیل شد، رقیبى بر افغانستان و ھند گشت و  تبدیل به مرکز تعلیم دینى ملاھاى بلوچ شد و از آن زمان، آزادى زنان در حق انتخاب و سھم گیرى در رھبرى اجتماعى کمتر مى شود و آھسته و آرام موقعیت کالایى  پیدا مى کنند و سر پرست برایش تصمیم مى گیرد و شرکت و رھبرى اش در کارھاى اجتماعى محدود و محدودتر مى شود. البته زنان عشایر و دھقانان نسبت به زنان خوانین و طبقه بالا و اقشار میانى به دلیل شرایط  بسیار سخت زندگى و کار دوشا دوش با مردان در مزارع و پرورش دام از آزادى و شرکت در امور اجتماعى بیشتر بر خورداربوده و نیز ھستند. زنان بلوچ در گذشته سھمى در رھبرى برعلیه نابرابریھاى اجتماعى داشته اند، براى نمونه مى توان از پریناز وگل بى بى در سرحد نام برد که پریناز براى خون خواھى برادر ازحاکمى که از حمایت دولت قاجار برخوردار بود، بر مى خیزد و گل بی بى براى انتقام جویى با دولت رضا خان روبرو مى شود و مفھوم امروزى رادیکالیسم ملایى تنگ نظرانه در میانشان چندان مطرح نبوده است. بعضى ملاھاى تعلیم یافته در افغانستان حدود صد تا ھشتاد سال قبل در بازگشت به بلوچستان و بخصوص در سرحد، به بھانه مبارزه با بت پرستى دست به نابودى زیارت کده ھا وآثار تاریخى که شاید بتوان به فرھنگ بودایى نسبت داد، زدند.  اشیاى عتیقه و اثار باستانى را از میان بر داشتند. درختانى که عمرشان به چند ھزار سال مى رسید به بھانه اینکه در زیارتکده اند، سوزاندند! و به رونق و رواج فرھنگ جھالت و تنگ نظرى در جامعه بلوچ نیرو انباشتند و مشوق نا آگاھى بودند. براى مثال شعر للّه و گراناز و شھداد و مھناز در مکران و شعر شرطى  دختر حاکم با چوپان از نوعى آزادى نیم بند زنان در جامعه بلوچ حکایت مى کند. شعر دختر حاکم وچوپان نمونه بسیارزنده اى از نوع شرط بندى ھاى شعر کلاسیک بلوچى است و مفھومى از شرایط جامعه شبانى بلوچ اراىؑه مى دھد. چوپانى عاشق دختر حاکم خود مى شود و از وى خواستگارى مى کند. دختر حاکم ھم قبول مى کند که قبل از این که به ھم وعده ازدواج بدھند و یا ندھند با ھم دیدار سنجشى و گفتوگویى داشته باشند. در این دیدار و گفتگو، چوپان خطاب به دختر ارباب خود اظھار عشق مى ورزد. موقعیت و مقام اجتماعى خود را که یک چوپان است و دختر ارباب یا ھمان حاکم را از قبل ھم مى دانسته است، تشریح مى کند و پیشنھاد به دختر حاکم مى دھد که بگوید، چه مى خواھد و چگونه نسبت به جایگاه طبقاتى وى مى اندیشد. گفتگوى آن دو براى شناخت از ھم به زبان محاوره اى شعر شرطى ادامه مى یابد. دختر ارباب ھم قبول مى کند و مى گوید: اگر من یک خرگوش باشم و بر سر راه تو قرار گیرم، عکس العمل تو به عنوان یک چوپان چه خواھد بود؟ چوپان پاسخ مى دھد که با چوب چوپانى (رمه لًٹ) تو را شکار و غذاى لذیذى از تو طبخ خواھم کرد. دختر به خواسته ھایش بصورت شعر ادامه مى دھد و مى گوید اگر به شکل دانه ھاى ارزن بر سر راه تو در ریگزاران پاشیده شوم، تو چه خواھى کرد؟ و چوپان به شعر پاسخ مى دھد که مانند نر خروسى تو را از میان شنھا تشخیص و با نوکم بر مى چینم. این شعر و خواسته ھاى دختر حاکم و پاسخھاى چوپان ادامه پیدا مى کند و ھر چه دختر حاکم ''سر مى کند، چوپان سر بند مى کند''  و تا آنجا ادامه پیدا مى کند که در پایان دختر ارباب از پاسخھاى چوپان قانع مى شود و در مى یابد که چوپان مى تواند ھمسر دلخواه آینده  وى باشد و حاضر مى شود به ھمسرى چوپان که مقام دون پایه اى در فرھنگ بلوچ است، در آید. شعر "صلح و تران" نوعى دیگر در مرحله بعدى از نوع شعرھاى شرطى ( تضاد و متضاد در خود ) بلوچى است که از آشتى نا ممکنھا و تا حدوى تضادھاى طبقاتى و تفاوتھا را بیان و گوشزد مى کند.از این شعر و داستان مى توان به چند مسله مھم در جامعه بلوچ آن دوره اشاره کرد. اولاً که عشق مرز طبقاتى در آن جامعه نمى شناخته است و فاصله ھاى طبقاتى در اجتماع دھقانى وعشایرى ملت بلوچ  کم و چندان مھم نبوده و به احتمال سیرکلاسیکى  که در جوامع دیگر فئودالى و دھقانى پیموده است در جامعه بلوچ رشد و شدت آن به نحوى دیگر  بوده است و شاید بتوان گفت نوع سیستم قبیله اى نمود و اثر دیگر و متفاوتى به روند رشد سیر کلاسیک اجتماعى در جامعه بلوچ بر جا مى گذاشته است. اشاره دیگر درمورد  احترام و حقوق زن در جامعه دیروزى بلوچ است که نسبت به دوره ھاى بعدى تا حدى از موقعیت آزادترى برخوردار بوده است و حق انتخاب بیشرى نسبت به زن امروزى در جامعه بلوچ داشته است. در کارھا و تقسیمات اجتماعى سھم داشته است. ھمسر آینده خود را تحت آزمون قرار مى داده است. ظرفیت، فھم و شعور وى را نسبت به جامعه و مساىؑل پیرامون مى سنجیده است و ...شیه از دو جنبه ازجامعه قبیله اى که خود نیز پرورده آن جامعه بوده رنج مى برده است. موضوع عاطفى و علاقه عشقى بیش از حدى که نسبت به ھانى داشت و از کودکى با آن خو گرفته و پرورده شده بود و مى توان در رابطه با آن کتابھا نوشت و از لحاظ روانى تحلیلھا داد، و جنبه اى که چرا یک جامعه با فرھنگ بردبارى و بخشندگى عشایرى در حق فرد به خطا مى زند و به قبول اجحاف تن مى دھد؟ چرا ریش سفیدان و بزرگان قوم بلوچ که براى ھر پیش آمدى، حتى به مراتب کوچکتر از موضوع ھانى و شیه پا در میانى مى کردند و مى کنند و موضوع را بیشتر مواقع حل مى کنند، در روز عروسى شیه پا در میانى نکردند و از طریق ھمان فرھنگ بخشندگى به  درخواست بخشش براى خطا کار ( در اینجا بازنده شرط) وارد مذاکره نشدند و در مقابل چنین فاجعه اى سکوت کردند. زیاده نیست که بگویم، آنچه بیش از ھمه مانند خوره، روح شیه را از درون و بیرون مى خورده و آھسته، آھسته نابودش مى کرده و بر دیوانگى وى مى افزوده، قبول ظلم  به فردى که مظلوم واقع شده از طرف جامعه به عنوان یک سنت افتخار آمیز حک مى شد و مھر مى خورد. شیه که درشمشیر زنى و تیر و کمان و قدرت بدنى کمبودى نداشته و احتمالاً توان درگیرى با چاکر را داشته است. اما، از سوى جامعه، شیه محکوم بود و اگر به قول و شرطش وفا دار نمى ماند،  باید طرد مى شد، حتى پدر شیه، میر مبارک به عنوان اندرز به وى مى گوید، "دیوانگى ات را کنار بگذار و با چاکر درگیر نشو ". امروز ھم متاسفانه کمتر به عمق موضوع از سوى متفکرین بلوچ توجه شده و به روشنگرى موضوع چندان نپرداخته اند. جاى ھیچ بحث و جدلى نیست که حرف بلوچ یکى بوده و برو و برگشتى در آن وجود نداشته و ندارد. ولى آیا در جامعه کوچک و بسته قبایل بلوچ،  بازنده شرط چه بھاى سنگینى  بپردازد و جامعه نسبت به این زورگویى دورونى  و تجاوز عریان به حق فرد ھیچ عکس العملى نشان ندھد و سکوت اختیار کند. جامعه اى که نسبت به زورگوییھاى بیرونى به شدت عکس العمل نشان مى دھد و تا پاى جان و آخرین قطره خون و آخرین نفر قبیله حتى براى دفاع و حمایت از فرد خاطى در مقابل قبیله دیگر مى جنگد! چه باعث سکوت دسته جمعى رندھا در مورد موضوع  ھانى و شیه و شھادت خرد سال میر جاڈو شد که این گونه براى نسلھاى بعدى سوال بر انگیز است.قرن پانزده میلادى آغاز شدیدترین جنگ داخلى  بین دو غول قدرت و رقیب قبیله اى رند و لاشارى  در جامعه بلوچ است که به ضعف عمومى ملت ملت بلوچ دامن زده است و آینه تمام نمایى از وضیعت داخلى جامعه بلوچ بتصویر مى کشد. دو قدرتى قبیله اى که کشمیر، پنجاب، سند و بلوچستان را به زیر سیطره خود در آورده بودند. رند ھا  بعد از کلات و کوىؑته و عبور از گذرگاه سخت العبور بولان وسکونت در سیبى، و بر بخشھایى از سند و ملتان ( جنوب پنجاب ) و کشمیر و لاشاریھا، پخش در  سایربخشھاى  بلوچستان و سند و سر انجام گروھى از گجرات ھند سر در آوردند و تا امروز آنجا ماندگار شدند. جنگ خانمان سوز داخلى رندھا و لاشاریھا سرنوشت سیاسى ملت بلوچ و جغرافیاى سیاسى اش را براى ھمیشه تغییرداد و رقم زد. لاشاریھاى با حمایت و تحریک  حاکمان سند و رندھا در آواخر از حمایت حاکمان ھرات به جنگ خانمان سوز داخلى ادامه دادند.جنگھا تنھا محصول تفکرات سود جویى و دنباله اھداف اقتصادى نیستند، بلکه جنگ فلسفه کسانى است که در منطق کم مى آورند و جراؑت گفتگو و توان پیدا کردن راه ھاى مسالمت آمیز  براى حل مشکلات را ندارند. جنگ نھایت غرور و حماقت بشر است و مقوله اى بسیار نا بخردانه  و ویران گر وبه تمام معنى دشمن ھستى است. جنگھایى که لعاب و رو پوش مذھبى و نژادى داده مى شوند، به دلیل سوؑ استفاده از باورھا و احساسات مردم و نیز پنھان کردن تمام حقیقت، خطرناکترین جنگھا ھستند. اما، جنگ داخلى یک ملت را از سربه دو نصفه کرده و ھر کدام بر روى یک پا ایستاده و حقیقت از ھر دو نصفه پنھان نگھه داشته شده و ھر نصفه فلج شده تحریک مى شود تا نصفه دیگر خود را، خود به بلعد! و در نھایت و ادامه آن ھر شقه از کمر نصف مى شود و نیز تمام زشتى ھا و خصلتھاى تمام عیار  دیگر جنگھاى خانمان سوز و بنیاد بر افکن را یک جا در خود گنجانده است و ضربه اش جبران ناپذیر و بى نھایت است. بخصوص ویرانگرى و ھستى برکنى اش آنجا بیشتر آشکار و نمایان است که ادامه اش با منافع دیگران گره خورده باشد و پایانش به ضرر دیگران ارزیابى شود. بعد از جنگ مشھور و بنیاد بر افکن سى ساله  رندھا و لاشاریھا، متاسفانه ما بعنوان یک ملت از این تجربه تلخ نیاموختیم و ھنوز ناظر نمونه ھاى  فراوانى از درگیریھاى قبیله اى در ھرسه قطعه پاره شده بلوچستان ھستیم، جنگ برخى از قبایل رند و زھرى در سیبى در ھمین چند سال اخیر و نیز جنگ طایفه ریگى و یارمحمد زھى، جنگ یارمحمدزھى و گمشادزھى،....... وھزاران نمونه زنده دیگر، زنده کننده خاطره بس شوم و جبران نا پذیر و ادامه فرھنگ جنگ گوھرام و چاکر است. ھر ساله صدھا و ھزاران از بھترینھا و بسا نخبگان و سرمایه ھاى ملت بلوچ قبل از آنکه فرصت اثر گذراى داشته باشند، کشته و نابود مى شوند. دیروز و امروز و به عمد و آنجا که دولتھاى فاشیست شاھان، ژنرالھا و ملاؔھا خود از کشتن  و ترور و اعدام رسمى خسته مى شوند به تحریک و مسلح کردن و سازماندھى جنگى زیرکانه و نابود کننده درونى در میان ناآگاھان قبایل بلوچ مى پردازند و بر تپه ھاى اجساد فرزندان ملت بلوچ  پیروزى خود را جشن مى گیرند و به کشتار و قتل عام بى ھیچ واھمه اى مبادرت مى ورزند تا شاید بزودى از تمام ملت بلوچ نام و نشان باقى نماند!براى بر افروختن جنگ بھانه لازم است و براى ادامه اش حماقت و پافشارى امرى ضرورى مى شود. متاسفانه در جوامعى با اساس قبیله اى  نسبت این دو بسان نسبت بنزین و باروت با جرقه سنگ چخماق است. جنگ داخلى رندھا و لاشاریھا با تحریک و حمایت از ادامه اش توسط حاکمانى که بر ھرات و سند حکومت مى کردند و ھر کدام در فکر کنترل و به زیر نفوذ در آوردن منطقه اى وسیعتر بودند، سنگ چخماق را به ھم کوبیدند و بنزین و باروت، دو ماده آتش زاى پر قدرت آماده را شعله و شعله ورتر کردند. سران رند و لاشار ھر گز به منافع ملى ملت بلوچ فکر نکرده بودند. اگر آنھا ذره اى ھم به این اندیشده بودند، ھر گز به ادامه فاجعه انگیز و نفرت آورش پا نمى فشردند تا بھایى به این گزافى امروز ملت بلوچ بپردازد. بر اثر ادامه  نادانیھاى این دوره، پنج قرن است که ملت بلوچ بھایى بیش از حد سنگین و غیر قابل تصور و وصف پرداخته و مى پردازد. جنگ داخلى در قرنھاى  پانزده و شانزده میلادى، آینه تمام نمایى از وضیعت نا بسامان جامعه امروز بلوچ در سه تکه پاره و زخمى شده خاک بلوچستان و مردمش است. اثرات شوم و مخرب این جنگ بعدھا سبب تقسیم بلوچستان و اکنون پنج قرن است که به بھاى آزادى براى ملت بلوچ خرج برداشته است و امروز در زندگانى تک تک افراد ملت بلوچ مشھود و تاثیر گذار است. این جنگ داخلى شعر کلاسیک و ادبیات شفاھى ملت بلوچ را بد طورى در بند واسیر خود گرداند و به حفظ فرھنگ قبیله اى کمک کرد و با تحریک به خود ستایى برترى جویى قبیله اى به بى اتحادى دامن زد و تفرقه و جدایى را در میان قبایل به رواجى تنفرزا کشانده است. شاعران، در وصف شمشیرزنى  میر چاکر خان رند و میر گوھرام لاشارى شعرھا سرودند. اما، به فکر آموزش از داستان جنگ داخلى و یاد آورى بھایى بس سنگین به قیمت تمام بلوچستان، کمتر توجه کردند. در این که چاکر یک نظامى اندیش و یک قھرمان و بلوچ واقعى نظامى بود، به حق کمترین شکى وجود ندارد. اما، اینکه وى چه قدر به فکر سازش با رقیبان قبیله اى درون جامعه بلوچ ویک سیاستمند دوراندیش و تشکیل یک بلوچستان بزرگ و متحد و قوى براى آینده بود، باید از شک کردن گذشت و به یقین و باور حتمى رسید! زیرا با داشتن آن چنان ارتشى  قدرتمند که به تواند ھمایون فرزند بابر را کمک کند که تاج و تخت، بابر از شیر شاه سورى بگیرد و داشتن دلیر مردانى مانند شھداد پسر خودش در کنار و رکابش، به تربیت سیاسى و آینده بلوچستان و ملت بلوچ فکر نکرده بود و بعد از مرگش، سلسله چاکرى رند چندان دوامى نداشت.تحریک حاکم سند جام نظام الدین (١٥٠٨ - ١٤٦٢ میلادى) به گوھرام  و طایفه لاشارى  کار ساز شد. سوزاندن شتر نیمه بسته ( کید) گوھر( زنى که پناھنده قبیله رند شده بود) توسط جوانان لاشارى، بھانه اى براى یک جنگ طولانى دراز مدت و خانمان سوز به دست رندھا داد. جنگ با تمام خون ریزى از طرفین ادامه یافت و چاکر در مقابل آخرین شکستھاى گوھرام و با از دست دادن سر لشکرانش ملک میران و ملک رحان، پسران میر حسن خان، عمویش، مجبور به درخواست کمک از دربار تیموریان، حاکم ھرات، سلطان حسین   ( ١٥٠٦ - ١٤٦٩) شد. ھر چند که ابتدا این کمک آسان بدست نیامد، اما ،بعد از این، تحریک دو طرف، لاشاریھا و رندھا از دو قطب قدرت به مدت ٣٠ سال ادامه داشت و براى ھمیشه نه تنھا سرنوشت رندھا و لاشاریھا را تغییر داد، بلکه سر نوشت شومى براى تمام ملت بلوچ تا به امروز باقى گذاشت. رندھا به تیره ھاى دمکى، بخشاپور، لقارى، بوتى، مرى'نظامانى بزدار، پسویى، نوکانى و دھا شاخه دیگر در سرتا سر بلوچستان شرقى در پاکستان و نیز عده اى ھم با آسکانىھا در کناره دریا مکران وصلت کار و ماندگار و ضعیف شدند. لاشاریھا ھم به تیره ھاى کوچکتر تقسیم و گروھى از گجرات ھند سر در آوردند و آنجا جا خوش کردند. طمع و احساس نا امنى قدرتھاى بزرگ منطقه اى و احتمال از دست دادن مناطق زیر نفوذ، راه حلش پف کردن آتش زیر خاکستر فرھنگ قبیله اى و جنگ داخلى ملت بلوچ و ادامه اش بود!(و این داستان ھمچنان سر دراز در دست دشمنان قسم خورده بلوچ دارد) گوھرام در آخرین پیروزى خود بر چاکر، وى را بزرگى خطاب مى کند که روزگار کمتر نظیرش رادیده است. به جامانده ھاى کاخ  چاکر خان رند در جلگه ( کوچگ) سیبى و نیز درجنوب پنجاب در شھر سکر، نشان از عظمت و قدرت مردى است که اندیشه قوى نظامى گرى داشته و حکومت رندھا را بر بلوچستان پایه نھاد و گستراند. رند به زبان بلوچى به معنى پى بردن به سرّ دیگران از طریق مطرح کردن سوالھاى زیرکانه است. رندھا از طریق به میان کشیدن بحث و گفتگو در مورد یک موضوع و با ھوشیارى از آن به شناخت عمق و ماھیت موضوعى دیگرى که مورد نظر نبود مى رسیدند و چندین قرن است که کل ادبیات و حیات ملت بلوچ را با خود مى کشد و براى ھمیشه جزء لاینفکى از تاریخ ملت بلوچ باقى خواھد ماند. درجنگ داخلى میر چاکر خان رند با گوھرام لاشارى به مدت ٣٠ سال، بیش از ھزاران نفر از ھر طرف کشته شدند. این جنگ داخلى خسارات مالى بى حساب به بار آورد و بطور کلى چه بسا نخبگانى در میان طرفین از میان رفتند که شاید با زنده ماندنشان سرنوشت و مسیر زندگى ملت بلوچ، امروز غیر از این بود و به احتمال بسیار قوى مردم بلوچ دارى سر زمین واحد خویش بودند. جنگ خانمان سوز چاکر و گوھرام مایه بسى تاسف است، نیروى عظیمى که براى آبادانى بلوچستان و اتحاد و سازماندھى آینده ملت بلوچ بکار گرفته و استفاده مى شد، در جھت عکس براى نابودى و خانمان سوزى ملت بلوچ بکار برده شد و دودش به چشم ملت بلوچ فرو رفت و اثرات مضر و مخرب دراز مدت آن، پدیده جبران ناپذیرى است که تا کنون بر رشد اجتماعى ملت بلوچ روشن و ھویدا است و با این حال، گره خوردگى فرھنگ ملت بلوچ با حکومت چاکر و طایفه رند، واقعیتى انکار نا پذیر است. بسیارى از طوایف بلوچ  در بلوچستان ایران و ھم در بلوچستان  پاکستان خود را بنوعى با طایفه رند وصل مى کنند تا از افتخارات  میرچاکر خان رند! رھبر بلوچھاى قرن پانزده و شانزده میلادى  بھره اى نصیب خود گردانند. چاکر خان رند مردى است که بعد از قرنھا و شاید بعد از شکست دولت امیر بایتوز در قصدار(خضدار) توسط سبکتکین غزنوى  و به وساطت طغان امیر بست یکى از شھرھاى سیستان در ٣٦٦ ھجرى قمرى، موفق شد بر بیش ترین بخشھایى از بلوچستان قدیم تسلط یابد و بعد از گذشت حدود پانصد سال، نفوذ و حوزه قدرت خود را فراتر از مرزھاى بلوچستان بگستراند و قبیله اى بسا قدرتمندى را در بلوچستان رھبرى کند. حافظ شیراز ھم در اشعارش از رند تقریباً با ھمین مفھومى که در زبان بلوچى رواج دارد، یاد مى کند و رند را کسى مى شناسد که به اسرار دیگران با زیرکى و ھوشیارى پی مى برد. برایمان مشخص نیست که  آیا رند حافظ شیراز، رابطه اى با طایفه رند داشته است یا خیر. اما، گستردگى کلمه رند در زبان و فرھنگ بلوچ عمقى به وسعت تمام بلوچستان پیدا کرده است. اگر منظور حفظ ھمان طایفه رند باشد، روزنه اى دیگر براى تحقیق و کاوش در مورد جایگاه اولیه قبیله رند باز مى شود. در اینجا بد نیست به داستان کوچ بعضى از قبایل بلوچ اشاره مختصرى کرد. برخى قبایل بلوچ از طرف شمال و شمال غربى بلوچستان قدیم به جنوب غربى، جنوب شرقى و شمال شرقى و مرکز بلوچستان قدیم کوچ کردند. شاید قبیله رند یکى از این قبایل بوده که حافظ شیراز از وجودشان خبر داشته است!  لازم است که به وجود جمعیت قابل توجھى از بلوچ ھا که ھم اکنون در میان تورک ھاى قشقایى در نزدیکى ھاى شیراز  که خود را کُرُشى مینامند سخن بمیان آورد، زیرا که این نیز معمایى دیگر بر نقل و انتقالھا و جابجایى ھاى قبایل بلوچ افزوده است و میدان تحقیق تاریخى ارزشمند دیگرى را پیش پاى محققان تاریخ گشوده است۔قبل از آنکه به داستان حرکت ٤٤ قبیله بپردازیم، لازم به یاد آورى است که اعداد ٤٤ ،٤٠ملا  و ٤٠ تن، ١٢ برادر و ١٣ قنات ٤٠ اسب و ٤٠ برادر در بخش مرکز سرحد نقل مجالس مردم  و بخشى از حماسه ھاى گذشته است ولازم به کاوش و پیدا کردن سرنخھایى است. براى نمونه داستان درخواست ٤٠ دختر به عنوان مالیات از مردم بلوچ در محدوده ھاى استان فارس امروزى،  این گونه بیان مى شود و زمانش به ٢٩ تا ٣٠ پشت و شجره نامه قبل بر مى گردد و به احتمال بسیار قوى مصادف با حکومت ترکھاى سلجوقى بر ایران است. خلاصه داستان  از این قرار است که دولت وقت از بلوچھاى جنوب شیراز، ٤٠ تا دختر به عنوان مالیات در خواست مى کند ومدت زمانى را براى تحویل گرفتن دختران تعیین و مشخص مى کند و چند روزى فرصت مى دھد  تا قبایل بلوچ این منطقه ٤٠ دختر سالم و زیباى روى مورد پسند حکومت را آماده کنند. رھبران قبایل بلوچ به فکر چاره جویى مى افتند. بعد از مشورت  درون قبیله اى، مھاجرت را با اجراى یک طرح نظامى بھترین راه حل مى یابند. تمام افراد غیر جنگى از قبیل زن و کودک، پیران و غیره را با احشام شبانه به طرف بخشھاى جنوبی تر بلوچستان به حرکت در مى آورند. گروھى دیگر از جنگ جویان و سوار کاران ضیعفتر را با فاصله اى زمانى به پشت سر گروه اول به حرکت در مى آورند. مردان جنگى قوى تر با فاصله زمانى مشخص و آمادگى و طرح کامل نظامى به پشت سر گروه دوم به حرکت در مى آیند که اگر دشمن موفق به شکست گروھى که در چادر ھا مانده اند، شد، گروه سوم بتواند مقاومت کند تا زنان و کودکان و پیران به اندازه کافى فاصله راه پیموده باشند و از دسترس دشمن دور رفته باشند و ھمچنین، اگر گروهى که در چادر ھا مانده و توانستند بر دشمن غالب شوند، قبل از آنکه دشمن خود را دو باره سازمان دھى و نیرو فراھم کند و از پشت سر به آنھا حمله ور شود، بتوانند خود را به گروه سوم  برسانند. اما، چادرھاى سیاه ( گدامھا) را بر  پا و شبھا در آنھا دود و آتش بر مى افرازند  که مالیات بگیران مشکوک از حرکت و جا به جایى آنھا نشوند. بلوچھا به جاى ٤٠ دختر زیبا روى، ٤٠ جوان چابک و ماھر شمشیر زن با ٤٠ اسب تیز پاى تعلیم دیده بجا مى گذارند. خلاصه روز موعود سر مى رسد و مالیات جمع کنان زورگوى دولتى سر مى رسند و طبق قرار قبلى وارد بزرگترین چادرى که در میان چادرھاى دیگر واقع بوده، مى شوند و ٤٠ جوان آزموده در جنگ و رشادت که در چادرھاى دیگر به جاى  ٤٠ دختر  به  کمینشان منتظر بودند به موقع و با طرح نظامى قبلى به مردان مالیات گیر که انتظار حمله نداشتند، غافل گیرانه حمله و آنھا را مغلوب مى کنند و با اسبان باد پا به پشت سر قبیله خود که اکنون چند روزى است که با کمترین درنگ راه پیموده اند و از دست رس دشمن بیرون جھیده ، مى تازانند و این گونه عده اى از قبایل بلوچ از جایگاهھا قبلى خود از بخشھایى از استان کرمان و خراسان و شیراز امروزى کنده مى شوند. گروه ھایى بر کناره ھاى ساحل مکران و محدودى مھمان بلوچھاى سرحد مى شوند و دسته ھایى از طریق  کلات مرکز بلوچستان تا دھانه ھاى رود خانه سند پراکنده مى شوند.( این داستان با ذره اى تفاوت  بین بلوچھاى پاکستان به جاى ٤٠ از ٤٤ قبیله یاد مى کنند و نیز به جاى استان فارس امروز، از ایران حکایت مى کنند که ٤٤ قبیله بلوچ از ایران پراکنده شده اند.) آنطور که از اشعار سینه به سینه بر مى آید، طایفه رند ریشه در خاک  بلوچستان قدیم ایران داشته است و به احتمال با در گیرى با دولتھاى مرکزى راه مھاجرت به قسمت دیگرى ازسر زمین پھناور بلوچستان که ھم سر سبزتر و ھم دورتر از دسترس دولتمردان ستمگر ایران بوده، پیش مى گیرد. زمان و شرایط خاص زندگى قبیله اى ازچاکر فرزند شیھک رند، جنگ جویى ورزیده، اسب سوارى ماھر، شمشیر زنى قدرتمند و برق آسا، مردى  تیز ھوش و کاردان  در تاریخ ملت بلوچ پرورش مى دھد. چاکر در جامعه ایى پرورده مى شود که  در بسیارى موارد حقیقت فداى منافع قبیله مى شود. حمایت و فرمانبرى فرد از قبیله و سرانش گویا وظیفه اى خدایى در جامعهؑ قبیله اى است. فرد خاطى فقط در قبیله خود و با قانونھاى ھمان قبیله باید مجازات شود.اما، اگر ھمین شخص نسبت به فرد دیگرى از قبیله اى دیگرى مرتکب خطایى شود، تمام  افراد قبیله حفظ وى را وظیفه تک تک خود در مقابل قبیله دیگر مى دانند. زیانھاى این این نوع فرھنگ حاکم بر زندگى، بیشتر از فواید آن است و خارج از انصاف نیست که بگویىؑم، این یکى از مھمترین عللھاى عقب ماندگى کل جامعه بلوچ بوده است. این ھم نوعى از دیوانگیھاى ما بلوچھا ھست که ھمه چیز و حتى دل دادگى و رنچ بردن ما، مانند کل زندگى ما با دیگران تفاوت دارد!شواھد به ثبت رسیده دلالت بر آن دارد که دسته اى از قبیله ھوتھا از اولینھا بودند که از قسمتھاى شمالى و شمال غربى بلوچستان امروز به سوى  کناره ھاى ساحل مکران که کشور عمان امروزى  شامل آن بود پراکنده شدند و تمدن کلمت را بنا نھادند  و دامنه داد وستد و روابط خود با دنیاى آن روز را از طریق دریا و خشکى و از جمله با تمدنھاى ایندوس، سند و پنجاب  و یمن ادامه دادند. گروھى دیگرى از ھوتھا، جتوییھا، دودایھا، چنداییھا کوراییھا، بعد از کلات به شمال غربى کوھاى سلیمان، مولتان و پنجاب خود را رساندند و نزدیک به دو قرن قدرت منطقه بودند و در ١٤٩٤ ، شھرھاى تجارى ڈیره غازى خان  و ڈیره الاسلام  خان را بنیان نھادند. بعد از قرنھا از مھاجرت اولین قبایل بلوچ، دو قبیله متحد لاشارى و رند با به شھادت رساندن حاکم کلات، میر عمرخان براھویى، فرزند میر میرو، لاشاریھا از طریق گذرگاه مولاؔ به سوى سند به حرکت خود ادامه دادند و رندھا با گذشتن از دره سخت العبور بولان، در سیبى منادگار شدند۔ در دوران رھبرى چاکرخان رند ابتدا سیبى به پایتختى بر گزیده شد و وى  بر جنوب پنجاب و سکر تسلط یافتند و ھمزمان با رسیدن ھمایون به تاج و تخت شاھى ھند، چاکر سکر را به پایتختى برگزید. چاکر کاخى  و دژى بزرگ در سکر پایتخت دوم خود بنا کرد و مقبره وى و کاخش جز اثار باستانى پاکستان در سکر ملتان جنوب پنجاب به ثبت سازمان ملل رسیده است.تاریخ سینه به سینه ملت بلوچ سر شار از قھرمانانى ھست که گم نام مانده اند. پرگویى نیست که بگویم تاریخ دوران پانصد ساله اخیر ملت بلوچ با حماسه افرینھاى حمل ھؤت و دلیرانه نبرد وى با پرتقالیھا، حمایت چاکر از تیموریان و باز گرداندن تاج و تخت شاھى به ھمایون فرزند بابر و جنگ داخلى چاکر رند با گوھرام( بھرام) لاشارى! شروع مى شود و با دفاع میر شاه کرم کوھسارى از سرحد و نبرد با سرفرازخان حارانى و نیز نبرد میر کمبر(خمبر) با دولت قاجار و  نبرد وى با آزاد خان حارانى ( لشکرسیاه پا) و ھمچنین  نبرد وى با دولت قاجار که با حیله ھایى بنام مذاکره به شھادت رساندن صدھا نفر انجامید و برگ سیاه دیگرى از نامردمیھاى دولت قاجار بجا گذاشت. نبرد سید خان کرد با دولت قاجار و پناه دادن به رھبر فرقه اسماعیلى  که حاکم یزد بود و بر علیه دولت قاجار شوریده بود، گوشه دیگرى از تاریخ غمبار ملت بلوچ را روشن مى کند. در نشستى که دولت قاجار به بھانه مذاکره در پھره ترتیب داده بود، ناجوان مردانه بازھم مانند ھمیشه بر سر میز مذاکره عده زیادى از مردان سرحد و از جمله دو نفر از پسران خود سید خان کرد را در قلعه بمپور( پھره) به وضع بسیار وحشتناک و غیر انسانى و تحقیر آمیزى به شھادت رسانند. نبرد جما خان سمال زھى با متجاوزین انگلیس  و رضا خان میر پنج و نبرد جیند خان  و خوبیار خان یار محمد زھى و خلیل خان اول گمشادزھى با استثمار انگلیس و دولت رضا خان میر پنج و شروع نبرد دادشاه فرزند کمال( نیلگى) و رحیم زردکوھى و نبرد جوانان بلوچ قبل و بعد از بھمن ٥٧ و نیز صدھا نام دار دیگر، شروع و ادامه راھى است که تا پایان ظلم بر ملت بلوچ ادامه دارد و این بارآغازى از نوید و امید از مبارزه متحد ملت بلوچ براى حق جوى، عدالت خواھى و ھویت طلبى و آزادى تا پایان است.م.و.کوھگنجى اسفند ماه ١٣٨٩منابع مورد مطلعه :عمدتاً برگرفته ازداستانھاى سینه به سینه رایج بلوچى در بلوچستان شرقى و غربىکتاب میراث (اشعار کلاسیک بلوچى )، چاپ کراچىکتاب سلطان کمان آھنى، نوشته ص. بدل خانمنطقه سند،بلوچستان،مولتان و کشمیر، نویسندگان، ن.ا بلوچ و ا. رفیقىتاریخ ده ھزارساله ایران، عبدالعظیم رضاىؑىتاریخ تمدنھاى آسیاى مرکزى، احمد حسن دانى

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 21:57  توسط درواس دهواری  | 

کتابستان

 

برای دانلود مثنوی معنوی بر روی MOLANA کلیک کنید.

.......................................................................

غزلیات زیبای حافظ که با فرمت txtهست .

برای دانلود اینجا کلیک کنید

اینم دنلود دیوان حافظ شیرازی

........................................................................

برای دانلود دیوان اشعار هاتف اصفهانی
 بر روی Click here to download this file کلیک کنید.
...........................................................................

برای دانلود اشعار پروین اعتصامی

 بر روی Click here to download this file کلیک کنید.

.......................................................................

برای دانلود اشعار فروغی بسطامی
بر روی Click here to download this file کلیک کنید.
........................................................................
برای دانلود اشعار رودکی
 بر روی  Click here to download this file کلیک کنید.
.....................................................................

برای دانلود الاهی نامه عطار بر روی ATTAR کلیک کنید.

....................................................................

دانلودهمه اشعار نظامی. برای دانلود روی نظامی کلیک کنید.

NEZAMI

................................................................................

اینم لینک دانلود شاهنامه فردوسی.از راپید شیر است

لینک دانلود

..........................................................................

دانلود گلستان سعدی 



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 1:41  توسط درواس دهواری  | 

مراسم ازدواج در بلوچستان

   مراسم ازدواج در قوم بلوچ   

ازدواج در بلوچستان همانند ساير جاها ودر ميان ساير اقوام آداب  ورسومات مخصوص به خود رادارد. در همه جا ازدواج همراه با شادي و جشن بوده و هست اما در بلوچستان علاوه بر شادي  وجشن چيزي كه مهم تر است همكاري  وكمك به همديگر است و مردم و اقوام دور هم جمع می شوند می گویند ورقص می کنند و از شاعران و خوانندگان بلوچی دعوت می کنند در این جشن به سازو اهنگ بلوچی بخوانند و بنوازند.

بجار

بجار يكي از آداب و رسومات قبل از ازدواج است كه توسط خانواده داماد جهت جمع‌آوري كمك به افراد فاميل  وآشنايان روي مي آورد بجار را دريك جمله كلي بدين گونه مي توان تعريف كرد كه جمع آوري كمك توسط پدر يا سرپرست داماد از مردان فاميل و آشنايان قبل از شروع مراسم ازدواج مردان خانواده داماد براي كمك گرفتن و انجام مراسم ازدواج به مردان فاميل و آشنايان مالدار رجوع مي كنند و به اين شكل هم از آن شخص كمك مي گيرد  وهم آن شخص رااز مراسم ازدوا ج با خبر مي سازد و هنگام خبر دادن بجار خواستن به طرف مقابل به اين شكل خبر مي دهد فلاني كه را مي خواهم زن بدهم به من بجار بده يا كمكم كن كه به زبان محلي مي شود :

(فلاني (اسم داماد ) لوتان سيرء بكنان بجارون بده ) و آن شخص آنچه كه برايش مقدور باشد به او مي دهد و به اين عمل بجار كنگ يا كمك گرفتن گويند و بجار مي تواند هر چيزي باشد وبستگي به توان و بضاعت بجار دهنده دارد و اين عمل براي بجار دهنده يك نوع پس انداز براي آينده او مي باشد که ولی امرزوه چنین چیزی نیست و 50درصد از این سنت در حال نابودی هست و 50درصد دیگر از مردم که در روستا ها زندگی می کنند این رسم را قبول دارند و بقیه این رسم را ننگ و آبروریزی میدانند.

ونتوكي vantoki

معني كلمه و نتوكي يعني دعوت به همياري

و نتوكي در يك جمله كلي دعوت كردن فاميل توسط زنان خانواده داماد جهت كمك كردن در عروسي است يكي ديگر از آداب و رسومات قبل از ازدواج است  وتقريبا با بجار همساني دارد با اين تفاوت كه انجام دهندگان  ونتوكي زنان  وخانمهاي خانواده داماد مي باشند ولي انجام دهندگان بجار پدر خانواده داماد مي باشد قبل از مراسم عروسي زنهاي خانواده داماد براي خبر دادن و دعوت كردن زنهاي ديگر به سراغ آنها مي روند و آنها را با خبر مي سازند كه به اصطلاح محلي آنها را سهي مي كنند اين گروه زنان از لباسهای شيك و خوشبويي كه نويد دهنده شادي است استفاده مي كنند . معمولا جملاتي كه درهنگام خبررساني بر زبان مي آورند به شرح زير مي باشد : امشب بيائيد كه براي فلاني (اسم داماد ) حنا بخيسانيم  وبا به دست فلاني (اسم داماد ) حنا بزنيم كه در زبان محلي مي شود

(بيائيت حناي ء شلينين ـ فلاني ء حنا به دستءَ دين)  وزنهايي كه به آنها خبر رسانده مي شود چيزي را جهت كمك به خانواده داماد به زنان حامل خبر مي دهند .

هزم گري : hazm gare

درهنگام تعيين مهريه كسي كه به عنوان محرم يا سرپرست عروس ( در زبان بلوچي به آن هزم hazm مي گويند) از داماد چيزي را به عنوان شيريني مي گيرد به آن هزم‌گري مي گويند .

مال mall

(پولي ) چيزي كه پدر و مادر عروس از داماد به عنوان شيريني مي گيرند كه در عرف بلوچي به آن مال مي گويند كه دربيشتر جاها مادر زن مقداري پول از داماد به عنوان حق شير مي گيرد و در عوض به عروس و داماد اسباب منزل و يا چيز ديگري هديه مي دهند .

حنّايي  

شب قبل از شب زفاف را شب حنابندان مي گويند در آن شب خويشاوندان  وآشنايان جمع شده و حنا مي خيسانند در بعضي جاها رسم بر آن است كه پيش عروس حنا مي‌خيسانند و از همان حنا براي داماد مي برند و سپس يك سيني پيش مردان  ويك سيني ديگر پيش زنان مي چرخانند ولي در بسياري جاهاهر دو جا هم پيش داماد  وهم پيش عروس حنا مي خيسانند و داخل سيني مي گذارند  وپيش مردم مي چرخانند  وآنها هم در عوض به عنوان شيريني  وكمك چيزي به آنها مي دهند . که معمولا در ایرانشهر و سرباز و سراوان این رسم هنوز برپا هست .

لوت واريLootvarea

(بعدازظهر) روز قبل از شب زفاف همه آشنايان وخويشاوندان داماد جمع شده، داماد را جهت استحمام با ساز و طنبوره و رقص و موسيقي به جايي بيرون از شهر يا در داخل شهر مي برند و در بعضي جاها داماد را درداخل همان خانه استحمام مي كنند . اين مراسم همراه با رقص و پايكوبي و مراسماتي مانند تيراندازي و مسابقات مي باشد به محض بيرون آمدن داماد از حمام بر او به عنوان مباركي  وشادباش پول يا چيزي با ارزش مي ريزند  وبه گروه موسيقي و نوازندگان و رقاص ها چيزي مي دهند كه به آن لوت واري گويند که امرزوه در ایرانشهرو زاهدان و خاش بیشتر از بقیه شهرهای بلوچستان برگزار میشه و داماد را برای حمام به بیرون از شهر می برند.

پشت تخته ايك يا درباني : posht tahtaik

در شب زفاف هنگامي كه داماد را به در اتاق عروس مي آورند زني جلوي داماد را گرفته و نمي گذارد كه داماد وارد آن شود و تا داماد چيزي را به عنوان پاداش به او ندهد اجازه ورود ندارد و اين زن معمولا كسي است كه در اين چند روز مراسم خدمتگذار عروس بوده است .

گيواري ‌

بعداز استحمام عروس وقتي كه عروس را براي شب زفاف آرايش  می کنندکه به زبان بلوچي سينگارمی گویند.از افراد وفامیل نزدیکان داماد جهت سرکشی به خانه عروس می روند وهر کسی به اندازه وسع وتوان خود مقداری پول روی روسری عروس می گذارد به نیت برکت عروسی که به این فعل گیواری می گویند.

خواستگاري :

در بلوچستان اكثر ازدواج‌ها فاميلي  وطايفه اي است و نامزدي معمولا بيشتر از زمان بچگي و به هنگام تولد دو نوزاد (دختر  وپسر ) صورت مي گيرد  وبه اصطلاح ناف بُری مي‌كنند درهنگام تولد دختري اگر زني پول و دستمزد ناف بر ماما را داد بدين گونه اعلام نامزدي پسرش بادختر آنها را مي كند اما امروزه اين رسم ديگر از ميان رفته است و نامزدي بدين صورت است كه مثلا كسي كه مي خواهد از دختري خواستگاري كند معمولا پدر خود را پيش بزرگتر خانواده دختر مي فرستد و ازا وخواستگاري كند .

نامزدي ،‌بردن انگشتر (حلقه )

چند وقت قبل از بردن انگشتر به خانواده عروس خبر مي دهند كه براي وقت آماده باشيد كه انگشتر مي آوريم و خانواده عروس آشنايان و فاميل خود را جمع مي كنند و آماده براي رسيدن داماد با خانواده ش می شوند و اين مراسم همراه با شادي و رقص و موسيقي است كه در آن معمولا رسم بر آن  است كه مادر داماد يا خواهر بزرگتر داماد انگشتر را به دست عروس مي دهند كه البته امروزه خود داماد انگشتر را به دست عروس و عروس انگشتربه دست داماد مي دهد و معمولا چيزهايي كه همراه است بيشتر يك دست لباس كامل و ساعت  وچيزهاي ديگر. وامروزه هم مد شده کی شیرینی ازدواج بیاورند یا شیرینی دوستی .

نوشتن عقدنامه و عقد

عقد معمولا به چندين روش انجام مي شود  وقبل ازبردن لباسها یا بعد از بردن لباسها ـ مدتي قبل از شروع مراسم ازدواج ـ روز قبل از شب رفاف در اين مراسم همه آشنايان و فاميل عروس و داماد براي تعيين مهريه  وعقد كردن جمع مي شوند پس از صرف شيريني شروع به نوشتن عقدنامه (كبز kabz ) مي كنند  وپس از تعيين مهريه خطبه عقد را مي خوانند و عروس و داماد را به عقد هم در مي آورند  ودر آخر حاضران به داماد تبريك مي گويند  وبراي او دعاي خوشبختي مي كنند .

مختصري از مراسم ازدواج

ازدواج معمولا در دو روز  وسه شب انجام مي شود ابتدا همه را دعوت مي كنند  ومعمولا سخناني كه توسط زنان به زبان مي آيند اين است كه معرفت بگذاريد كه مي خواهيم گندم پاك كنيم (شرف اير بكنيت كه صدمن دانين اير رحته)

شب اول كه معمولا به شب دزدكي معروف است در اين شب تنها به دست عروس و داماد حنا مي گذارند كه در اين شب زنان خويشاوند براي شكستن قند دعوت مي شوند.

روز اول : در اين روز معمولا لباسها را به خانه عروس مي برند با تعيين وقت قبلي خانواده داماد و جمعي از زنان آشنا  وخويشاوندان لباس ووسايلي را كه مهيا كرده‌اند روز كه معمولا عبارتند از : سه الي ده دست لباس ـ قرآن ـ آئينه  وشمعداني ـ كفش و دمپايي وسايل آرايشي وزيور آلات ـ اسباب ـ روسري سفيد رنگ ـ مسواك ـ زيه و آستينگ ـ چمدان  وچيزهاي ديگر كه البته تا جايي كه امكان داشته باشد از وسايل قيمتي استفاده مي شود و به خانه عروس مي برند در پايان شيريني تقسيم مي‌كنند ودربعضي جاها رسم بر آن است كه داماد برايش پدر  ومادر و خواهران عروس هم لباس مي خرد.

شب دوم : اين شب به شب حنا معروف است در اين شب اكثر كساني كه در عروسي حضور دارند به دست خود حنا مي گذارند در بعضي جاها رسم بر آن است كه تنها پيش عروس حنا مي خيسانند و از همانجا براي داماد حنا مي آورند ولي اكثر در هر دو جا حنا مي خيسانند.

روز دوم : به روز لوت loot معروف است در اين روز هم خانواده داماد  وهم خانواده عروس همه آشنايان  وخويشاوندان خود را براي صرف ناهار دعوت مي كنند ودر بعدازظهر همان روز داماد  وعروس را استحمام مي كنند و پس از اتمام حمام همه بر سر داماد پول و يا سرشانكي sarshanaki مي ريزند  واين مراسم همراه با شادي  ورقص و پايكوبي و مراسم هايي همچون تيراندازي  ومسابقه مي باشد

شب سوم : كه همان شب زفاف است  وداماد را به خانه عروس مي برند و بعد از همراهي و بدرقه خويشاوندان داماد او را تنها مي گذارند  وتا دور روز در خانه عروس مي ماند در اين دو روز آشنايان و خويشاوندان به ديدن آنها مي روند  وبه آنها هديه مي دهند  ودر ظهر روز سوم آنها را به خانه داماد مي برند  وهمه آشنايان را جهت صرف ناهار دعوت مي كنند که امروزه رسم بر اینه کی قبل از اینکه داماد را یکجا کنند مردم و دوستان و اقوام دور و نزدیک را به صرف شام دعوت کنند.

هپتيك Haptik

بعد از روز سوم آشنايان و خويشاوندان عروس و داماد را جهت صرف شام ويا ناهار دعوت مي كنند و در همين حين به

آنها هديه مي دهند كه معمولا وسايل منزل است كه به آن هپتيك گويند.


تهیه وتنظیم :اسماعیل دهواری

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 16:9  توسط درواس دهواری  | 

تربیت دینی کودکان در دوره‌ی پیش از دبستان

مقدمه آموزش و پرورش در دوره‌ی پیش از دبستان، از دیرباز در کشور ما به عنوان مرحله‌ای از آموزش مطرح بوده است. یعنی از همان زمانی که برنامه‌ریزی در امر تعلیم و تربیت کودکان در دوره‌ی دبستان به طور جدی مورد توجه قرار گرفت، مسئله‌ی تعلیم و تربیت کودکان در سال‌های اولیه‌ی پیش از دبستان نیز، که باید آن را سال‌های سازندگی و تشکیل دهنده‌ی بسیاری از صفات و ویژگی‌های کودک نامید، از اهمیت خاصی برخوردار بوده است؛ لیکن، کمبودها و تنگناهای اطلاعاتی و اقتصادی همواره موجب کوتاهی در پرداختن به آن گردیده است. نگاهی گذرا به تغییرات و تحولات آموزش و پرورش پیش از دبستان، در طول بیش از نیم قرن گذشته، نشانگر این واقعیت است که مبحث تربیت دینی گاهی به عمد و گاهی به سهو نادیده گرفته شده یا براساس یافته‌های پژوهشی بدان پرداخته نشده است؛ لیکن تزلزل و مشکلات موجود در اعتقادات دینی جوانان این عصر ایران زمین، لزوم بازنگری عمیق و مبتنی بر مطالعه را در برنامه‌های دوره‌ی پیش از دبستان الزامی می‌کند. در این مقاله در پی آنیم که با توجه به ویژگی‌های فطری دین‌خواهی و خداجویی کودکان پیش دبستانی و نیز با درنظر گرفتن احادیث و رهنمود‌های بزرگان دین، به راه‌های عملی در تربیت دینی کودکان، در دوره‌ی پیش از دبستان، دست یابیم. روش‌های تربیت دینی کودکان پیش دبستانی کودک امانتی الهی و ودیعه‌ای آسمانی است که به پدر و مادر سپرده شده است. قلب پاک کودک، گوهری گران‌مایه و نفیس و آیینه‌ای روشن است که از هر گونه نقش و نگاری خالی است و در عین حال قابلیت پذیرش هر نقشی را دارد... پس اگر وی را طبق اصول صحیح تعلیم و تربیت، به عادات و صفات نیک پرورش دهند، به آن عادات خو گرفته، بر آن صفات نشو و نما می‌کند.(سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی، 1365) هدایت کودکان جز از طریق پرورش صحیح مذهبی آنان میسر نیست و کودکان برای پذیرش رفتار‌هی صحیح و مطلوب اجتماعی از طریق آموزش مسایل دینی، آمادگی بیشتری دارند تا از راه‌های دیگر. در مرحله‌ی پیش از دبستان، بهتر است آموزش مسایل به صورت «آموزش غیر مستقیم» باشد و هر کودک به تناسب میزان تمایل و توان خویش کشف کند و یاد بگیرد. علاوه بر آن بهتر است کودک در انجام فعالیت‌ها از آزادی بیشتری برخوردار شود و آموزش برای او جنبه‌ی سرگرمی و بازی داشته باشد. در روش آموزش غیر مستقیم، کودکان فرصت دارند برنامه‌های کار خود را تنظیم کنند و درباره‌ی دانسته‌ها و کشفیات خود، پرسش‌های گوناگون مطرح نمایند. ارزشیابی از آموخته‌های آنان نیز باید به صورت غیر مستقیم انجام شود، مانند ارزشیابی در حین بحث و گفت وگو و مشاهده. به بیان دیگر، نیازی نیست سخن از امتحان به میان آید. ویژگی‌های که در دوره‌ی پیش از دبستان بسیار مهم است و باید به آن‌ها توجه کرده، روش‌های آموزشی را براساس آن ویژگی‌ها طرح‌ریزی نمود، عبارت‌اند از: 1- علاقه‌ی کودکان به بازی. 2- قدرت و نیاز کودکان به الگوگیری، نقش‌پذیری و تقلید در این سن. 3- شادی کودکان و علاقه‌ی آن‌ها به مطالب آهنگین. گستره‌ی برنامه‌ها و فعالیت‌های دوران پیش دبستانی را نیز می‌توان در موارد زیر خلاصه کرد: الف) توسعه‌ی مهارت‌های حسی و حرکتی. ب) توسعه‌ی مهارت‌های کلامی. ج) توسعه‌ی مهارت‌های شناختی. د) توسعه‌ی مهارت‌های اجتماعی. هـ) توسعه‌ی قوای خلاق و زیبایی شناختی. و) تقویت مهارت‌های خود‌یاری و رشد عاطفی. (افروز، 1378) دکتر غلامحسین شکوهی (1363)، اهداف عمده‌ی آموزش و پرورش در دوره‌ی قبل از دبستان را به صورت زیر بیان کرده است: 1- پرورش عادات مفید در کودک به منظور تأمین تندرستی و ایجاد مهارت‌های که برای تطبیق شخص با محیط لازم است. 2- پرورش رفتارهای اجتماعی مطلوب در کودکان. 3- پرورش عواطف کودکان. 4- کمک به پرورش استعداد‌های فطری کودکان. 5- ایجاد حس اعتماد به نفس و امنیت خاطر در کودکان. 6- متوجه ساختن کودک به دنیای پیرامونش. 7- تشویق حس استقلال‌طلبی. 8- پرورش حس زیبایی‌شناسی در کودکان. با یک بررسی ساده می‌توان جایگاه تربیت دینی کودکان را در کنار هر یک از موارد بالا یا به شکل چتر فلسفی گسترده در بالای موارد فوق مشاهده کرد. برای مثال، در پرورش عواطف کودک مسلمان، علاوه بر پرورش حسّ نوع‌دوستی، به پرورش حس برادری اسلامی و کنترل عواطف نیز توجه می‌شود. علاوه بر آن برای ایجاد حس اعتماد به نفس در کودک مسلمان، گوشزد کردن ارزشمندی نوع انسان به دلیل تعقل و اندیشه، الزامی می‌نماید. در تربیت دینی کودکان پیش دبستانی باید بیشتر از عواطف و احساسات ظریف او، برای توجه به خدا استفاده کرد. باید درباره‌ی زیبایی‌های طبیعت، پدید آمدن شب و روز، پدید‌آیی فصول، تابش خورشید، طلوع و غروب خورشید، ماه و ستارگان، تشکیل ابر، ریزش برف و باران، وزش ملایم نسیم، غرش رعد و برق، طوفان، جاری شدن سیل، آسمان نیلگون، کوه و تپه، دشت و صحرا وجنگل، رود‌خانه و دریا، فرا رسیدن بهار زیبا، شکوفه دادن درختان و... با کودک سخن گفت و خدا را به را به عنوان سرچشمه‌ی زیبایی و مهربانی برای او ترسیم کرد. باید چشم کنجکاو و ذهن کودک را به کنار زیبایی‌های طبیعت برد و از این طریق آن‌ها را تغذیه کرد. در این قسمت به بررسی برخی از روش‌های تربیت دینی کودکان پیش دبستانی می‌پردازیم. 1- تربیت دینی کودک پیش دبستانی از طریق بازی پیامبر اسلام (ص) می‌فرماید: «من کان عنده صبی فلیتصاب له» «هر کس در نزدش کودکی است، باید رفتار‌های متناسب با کودک را انجام دهد و خود را به صورت هم‌بازی او درآ‌ورد.» چون سر و کارت با کودک فتاد پس زبان کودکی باید گشاد همه‌ی بچه‌ها، به ویژه بچه‌های خرد‌سال، با همه‌ی وجود بازی را دوست دارند و با دنایی از احساسات خوشایند و عواطف پاک ولطیف خواهان آن‌اند که با بزرگسالان محبوب، هم‌بازی شوند و در کنار آنان وجودشان از محبت سیراب شود و بر اعتماد به نفسشان افزوده گردد. از این رو، مربی می‌تواند آموزش مسایل دینی را با بازی همراه کند تا برای کودکان جذاب و دوست‌داشتنی گردد. (سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی، 1365) بنابراین در دوره‌ی پیش از دبستان، هر قدر بتوانیم شیوه‌های تربیت دینی کودکان را با بازی و سرگرمی هم‌راه کنیم و جنبه‌ی اجبار و تحکم آن را کاهش دهیم، موفق‌تر خواهیم بود. در سیره‌ی پیامبر(ص)، بزرگداشت کودکان و اهمیت دادن به بازی آن‌ها بسیار چشمگیر است؛ چنان که بزرگ معلم عالم بشری، سجده‌ی خویش را در نماز چنان طولانی می‌کند که نوادگان عزیزشان بازی‌ اسب‌سواری خویش را به پایان برسانند و چهارچوب نماز را وسیله‌ای برای انقطاع بازی اطفال قرار نمی‌دهد. بازی، مناسب‌ترین روش تربیتی دوره‌ی پیش از دبستان است. وظیفه‌ی مربی است که کودک را با بازی‌های تازه‌ای که برای این دوره مناسب‌اند، آشنا کند. مربی باید وقتی کودک هم‌بازی ندارد، به طور پنهانی در بازی او شرکت کند. (شکوهی، 1363) شرکت مربی یا والدین در بازی‌های کودکان و وارد کردن تعالیم دینی در خلال این بازی‌ها می‌تواند جذابیت تعالیم عالیه‌ی اسلام را صد چندان سازد. برای مثال بازی ایفای نقش اعضای خانواده، در حالی که مربی در نقش مادر است، برای نونهالان بسیار دوست‌داشتنی است. مربی می‌تواند در جریان این بازی اهمیت نماز و سر وقت خواندن آن را، بدین شکل گوشزد کند: کودک1: مامان، من حالا از سماورم برایت یک چای می‌ریزم. مادر: دستت درد نکند، من خیلی خسته‌ام و چای خیلی می‌چسبد. کودک2: خوب، مامان حالا که خسته‌ای روی پای من بخواب تا برایت لالایی بگویم. مادر: نه عزیزم، الآن ظهر است. صدای اذان را می‌شنوی؟ باید نماز بخوانم. کودک1: مامان جون، حالا چایت را بخور و بخواب، بعداً نماز می‌خوانی. مادر: نه پروانه جان، درست است که من خسته‌ام، اما اگر وضو بگیرم، خدای مهربان بسیار خوشحال می‌شود و مرا سرحال می‌کند و اگر به موقع نماز بخوانم، خدا دوستم خواهد داشت. کودک2: مامان، می‌شود ما هم وضو بگیریم؟ مادر (با لبخند): البته عزیزانم. خدای مهربان بچه‌هایی را که وضو می‌گیرند خیلی دوست دارد. مربی می‌تواند نحوه‌ی وضو گرفتن را به صورت نمایش و بازی به کودکان آموزش دهد و از کودکان بخواهد که آن‌ها نیز این کار را تکرار کنند. هم‌چنین مربیان می تواننداز بازی‌هایی که جنبه‌ی اتحاد و پیروزی، تعاون و همکاری و گذشت و فداکاری دارند، استفاده کنند. (سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی، 1365) 2- تربیت دینی کودکان از طریق ارائه‌ی الگو کودکان همواره کنجکاوانه به محیط اطراف می‌نگرند و با توجه و دقت خاص رفتارهای کلامی و غیر کلامی بزرگترها، به خصوص پدر و مادر خود را در شرایط و موقعیت‌های مختلف مشاهده می‌کنند و از آن‌ها سرمشق بگیرند. در فرایند شکل‌گیری شخصیت کودکان، بیش‌ترین نقش بر عهده‌ی الگوهای رفتاری است، چرا که یادگیری، اساس رفتار آدمی را تشکیل می‌دهد. یادگیری‌های غیر مستقیم، ضمنی یا مشاهده‌ای، پایدارترین و مؤثرترین یادگیری‌ها محسوب می‌شوند، به وی‍‍‍‍ژه در دوران پیش از دبستان، به دلیل تمایل فراوان کودکان به تقلید، اهمیت این روش‌ها مضاعف می‌شود. خمیر مایه‌ی شخصیت کودکان در کانون خانواده شکل می‌گیرد و تقلید از رفتار والدین و دیگر اعضای خانواده از بارزترین ویژگی‌های سنین پیش دبستانی است. هر قدر الگوهای رفتاری در نظر کودکان از شخصیت محبوب‌تری برخوردار باشند، رفتارهای کلامی و غیر کلامی آن‌ها بیشتر مورد توجه کودکان قرار می‌گیرند. (افروز، 1372 ) به عبارت دیگر، همه‌ی آموخته‌ها، عادت‌ها، رفتارها و منش‌های ما ناشی از محیط است و در اثر وجود سرمشق‌ها، مربیان و یادگیری‌های مستقیم و غیر مستقیم پدید می‌آیند. اما آنچه در ادامه‌ی فرایند رشد شخصیت کودکان و تأثیر‌پذیری آن‌ها از الگوهای رفتاری بسیار حساس است، هماهنگی، همانندی و همراهی الگوها در رشد شخصیت و تثبیت معیارهایاخلاقی به هنگام ورود کودک به مدرسه می‌باشد. بنابراین لازم است والدین با هماهنگی و همراهی هم، خودشان الگوی عملی تربیت دینی باشند و علاوه بر آن بتوانند الگوهای مناسبی به کودکان ارائه دهند. ارائه‌ی الگو می‌تواند از طریق فرایندهایی که مورد علاقه کودکان است، صورت می‌گیرد؛ مثلاً ارائه‌ی الگو از طریق داستان گویی یا خواندن کتاب برای کودکان. حتی اگر والدین هیچ عمدی نداشته باشند، رفتار، کردار و گفتار آن‌ها بزرگترین وسیله‌ی تربیت دینی ایشان خواهد بود، زیرا چنانکه قبلاً اشاره کردیم، کودکان در سنین پیش از دبستان، علاقه‌مند و نیازمند به همانندسازی‌اند و مهمتین مرجع همانندسازی ایشان، والدین و مربیان می‌باشند. الگوهای بزرگسالی که با کودکان محشورند، به طور مستقیم و غیر مستقیم، خواسته و ناخواسته، در هر شرایط و موقعیتی که باشند، با رفتار خود به روند تکوین شخصیت کودکان جهت می‌دهند و آن را تقویت می‌کنند. از این روست که مهمترین عامل در برنامه‌های تربیتی کودکان پیش دبستانی، ویژگی‌های مطلوب والدین و مربیان است، زیرا کودکان از نظر عاطفی و احساسی به شدت متأثر می‌شوند و چگونگی اخلاق، رفتار و شخصیت اطرافیان بر باورها، بازخوردها و رفتارهای فردی و اجتماعی‌شان اثر می‌گذارد. به همین سبب لازم است برای تربیت دینی نونهالان، والدین و مربیان، رفتاری آمیخته با عطوفت، محبت و منطق و استواری داشته، متصف به صفات دینی باشند تا نونهالان را بدان‌ها ترغیب کنند. علاوه بر ارائه‌ی الگوهای مناسب، استفاده از اصولی برای جذاب کردن روش‌های ارائه‌ی الگو می‌تواند کار‌ساز باشد. اگر الگوها را در قالب داستان‌های مصور و دارای رنگ آمیزی و نیز متن‌های شاد و مفرح ارائه کنیم، میزان جذب این الگوها، صددرصد بیشتر خواهد بود. 3- تربیت دینی کودکان از طریق خواندن شعر و متون آهنگین و شاد از آن‌جا که شعر از صدای کلمات، ترکیبی موزون می‌سازد، کودکان از گوش دادن به آن لذت می‌برند. خردسالان را می‌توان با اشعار مخصوص آن‌ها، مانند شعرهای بسیاری از شاعران معاصر، آشنا کرد. گاه تکرار اینگونه اشعار به کودکان کمک می‌کند تا آن‌ها را بخاطر بسپارند. شعر‌خوانی در کلاس، اغلب باعث علاقه‌مندی کودکان به صدای کلمات می‌شود. گاهی قیافه‌پردازی و تجانس حروف، توجه کودکانی را که تنها از صدای کلمات و طریقه‌ی جاری‌شدن صداها بر زبانشان لذت می‌برند، به خود جلب می‌کند. کودکان را باید به بازی با کلمات تشویق کرد، اما قبل از آن باید به معلمان این هشدار داد که کودکان خردسال ممکن است بیش از اندازه به جناس‌سازی روی آورند. اشعار را باید با صدای بلند خواند تا قافیه و وزن آن واضح‌تر باشد. (اسپراک، ترجمه‌ی نظری‌نژاد، 1369 ) مربیان کودکان خردسال، اغلب شعر‌خوانی با بازی‌های انگشتی توأم می‌کنند. هر چند این نوع فعالیت‌ها معمولاً فاقد ارزش ادبی‌اند، ولی برای وقت‌گذارنی مفید به نظر می‌رسند و کودکان می‌توانند هنگام انتظار برای اتوبوس یا موارد مشابه دیگر، از آن بهره بگیرند. بازی‌های انگشتی که ریشه در کودکستان‌های فریبل دارند، در آموزش دوران اولیه‌ی کودکی، سنتی با ارزش به شمار می‌آیند. ( همان منبع )
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 0:11  توسط درواس دهواری  |